تبليغاتX
قوشچی . ghooshchi
قوشچی . ghooshchi
وقتی زور جامه ی تقوا می پوشد بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید! # معلم فقید دکتر شریعتی#
دايي بزرگ است
  حميدرضا ابک
علي دايي در ميان اهالي فوتبال يك خصوصيت كم‌نظير دارد. وقتي در يك برنامه تلويزيوني از او بخواهند از بين اعداد يك تا نودهزار يك عدد را انتخاب كند، خيلي راحت و بدون معطلي مي‌گويد 39975. اين ويژگي را اصلاً دست‌كم نگيريد.
وقتي عادل فردوسي‌پور براي اولين‌بار بساط قرعه‌كشي را در برنامه 90 به راه انداخت، با گرفتاري‌هاي فراواني روبه‌رو بود. مثلاً در انتهاي برنامه از كارشناس بازي مي‌خواست از بين اعداد يك تا پنجاه‌هزار، پنج عدد را انتخاب كند. كارشناس مربوطه، انگار كه از او خواسته باشند فهرست جاسوسان درگير در پروژه واترگيت را اعلام كند، سريعاً مي‌گفت «يك». فردوسي‌پور مي‌گفت حالا يك عدد ديگر انتخاب كنيد، طرف مي‌گفت «دو». آقاي مجري مي‌گفت لااقل يك عدد چندرقمي را هم بگوييد، آقا مي‌فرمود «ده». اعصاب فردوسي‌پور كه يك فازش را از دست مي‌داد، تشر مي‌زد كه دوست عزيز تا «پنجاه‌هزار» جا داريم، كارشناس مربوطه مي‌گفت «شصت‌هزار».
بعدها كه كار به انتخاب دونفره رسيد، اوضاع بي‌ريخت‌تر شد. كارشناس بازي مي‌گفت «يك»، كارشناس داوري مي‌گفت «دو». انگار قرار است «هب» بازي كنند و به مضرب پنج كه رسيدند دست بزنند.
آوانگاردهايشان كه مي‌خواستند اندكي خودنمايي كنند و بگويند ما هم اينكاره‌ايم، باد در گلو مي‌انداختند و مي‌گفتند: «صد و سي و هفت هزار و دو هزار و دويست و...» و اينجا بود كه معلوم مي‌شد نمي‌توانند عدد مورد نظر را به اتمام برسانند كه يكان و دهگان و صدگانش را به باد داده بودند.
اين گرفتاري مختص فردوسي‌پور نبود. در يكي از برنامه‌هاي تلويزيوني، قرار شد كارشناس اخلاق و مشاور خانواده، از بين اعداد يك تا نه، عددي را انتخاب كند؛ با اين شرط كه يك و هفت و نه را انتخاب نكند. سريعاً گفت همين «يك» خوب است. مجري بيچاره گفت: آقاي عزيز، يك را كه نمي‌شود انتخاب كنيد، گفت هفت عدد مقدسي است، همان هفت. گفت آقاجان هفت استثناست، طرف گفت يا نه يا سه. مخاطبان ارجمند برنامه هم زير بار اين پرسش مردافكن خرد شدند كه وقتي كسي نمي‌تواند از بين اعداد يك تا نه، يك عدد انتخاب كند، چگونه مي‌توان به مشاوره‌هاي خانوادگي و توصيه‌هاي اخلاقي‌اش اعتماد كرد.
بي‌سوادي در سرزمين‌ ما بيداد مي‌كند. ضمن تقدير از همه تلاش‌هاي نهضت سوادآموزي براي آشنايي بي‌سوادان با مبادي خواندن و نوشتن و حساب و كتاب، متاسفانه بايد اعلام كرد، كار كه كمي فراتر از محاسبات اوليه مي‌رود، خيلي‌ها كميت‌شان لنگ مي‌زند.
در همان برنامه 90، حساب حاج‌رضايي و مجيد جلالي و چند نفر ديگر را كه جدا كنيد، احتمالاً بقيه بايد به كمك فردوسي‌پور عدد انتخاب كنند و بگذريم كه روزهاي اول رنگ و رويشان مي‌پريد وقتي با چنين پرسش سهمگيني روبه‌رو مي‌شدند؛ كم مانده بود بگويند آقا جان ما كارشناس فوتباليم نه هانري پوانكاره.
علي دايي اين شانس را داشت كه نه در عنفوان جواني بلكه در بيست و چهار سالگي به بازيكن محبوب سرزمينش بدل شود. اين اتفاق اگرچه شايد باعث شد فوتبال كشور ما از حضور او در سنين نوجواني محروم بماند، اما يك مزيت عمده داشت. دايي توانست سر فرصت درسش را بخواند و از دانشگاهي فوق‌العاده معتبر فارغ‌التحصيل شود.
اينكه بگوييم تحصيل در رشته متالوژي و مهندسي مكانيك باعث رشد و ارتقاي سطح فوتبال بازيكنان مي‌شود را كسي نخواهد پذيرفت، اما فراموش نكنيم كه در دنياي جديد، به هر حال تفاوت‌هايي ميان آنكه ساحت آكادمي را درك كرده و ديگران وجود دارد. مجيد جلالي جايي درباره دايي گفته بود، اينكه او مي‌تواند از موقعيت‌هاي مرده فرصت‌هاي گل بسازد، مستقيماً به فراستي برمي‌گردد كه به عنوان يك انسان تحصيل‌كرده كسب كرده است. دانشگاه رفتن، حتي در رشته تربيت‌بدني، شايد نتواند قدرت دريبل‌زني بازيكنان را افزايش دهد، اما باعث مي‌شود آنها در محيطي متفاوت از كوچه و بازار و خيابان قرار گيرند و در نگاهشان به جهان، تغييري بنيادين رخ دهد.
اگر علي دايي هيچ‌وقت خودش را نباخت، اگر با ديدن رنگ اولين تراول چك سبز، فيلش هواي هندوستان نكرد، اگر با خريدن اولين پرشيا و نوكيا به فكر جردن‌گردي و smsبازي نيفتاد، به‌خاطر اين بود كه در جايي ديگر آموخته بود ستاره‌شدن اقتضائات خودش را دارد و با يك دل نمي‌شود مخلص و چاكر هزار دلبر بود؛ لااقل در عالم فوتبال حرفه‌اي.
احتمالاً دايي تا پايان عمرش نيز سراغ رشته مهندسي‌اش نخواهد رفت؛ شايد هم برود، مهم نيست. اما فراموش نكنيم كه با همين مدرك به ظاهر ساده، يك سر و گردن از بقيه فوتباليست‌ها بالاتر است و بقيه هم اين را به رسميت شناخته‌اند. قصد توهين ندارم اما شايد اگر هر كس ديگري جاي دايي بود و هنگام حرف زدن دچار مشكل جسمي اندكي بود كه دايي ناخواسته با آن دست به گريبان است، هرگز نمي‌توانست به اين خوبي عادل را محاكمه كند و ما هفتاد ميليون نفري را به دادگاه بكشد كه روزي روزگاري برايش sms ساخته بوديم و حرمتش را شكسته بوديم.
دايي نه‌تنها به‌راحتي عدد انتخاب مي‌كند، بلكه هنگام ارائه آمار به‌خوبي مي‌داند كه مجموع درصدهاي ارائه‌شده از يك بازي آماري نبايد از صد فراتر رود و به نيكي دريافته است كه به كار بردن «كل يوم» به جاي «كلهم اجمعين» به‌سادگي مي‌تواند دودمان يك كارشناس را به باد دهد. اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه از صبح علي‌الطلوع تا بوق شغال، اهالي فرهنگ و مطبوعات و ورزشش گاف مي‌دهند و سوتي.
اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه مديران ورزشي‌اش در برنامه‌هاي تلويزيوني با قسم حضرت عباس و گرو گذاشتن ريش و سبيل حرفشان را پيش مي‌برند. اينها مزيت‌هاي كمي نيستند در سرزميني كه مردمي بودن، تعريفي جز هرهر و كركر و همه چيز را به شوخي گرفتن و در يك كلام خاكي بودن ندارد.
موفقيت دايي در عرصه‌هاي مختلف زندگي، غروري منحصر‌به‌فرد به او بخشيده است؛ غروري كه خيلي‌ها را آزار مي‌دهد. غروري كه تك‌تك ما در مافي‌الضميرمان داريم و مي‌ترسيم ابرازش كنيم.
به‌همين خاطر مجبوريم چپ و راست بگوييم خاك پاي مردم اين مرز و بوميم و در عمل، هيچ ارزشي براي همين مردم قائل نباشيم. فردوسي‌پور در برنامه 90 اين هفته اصرار داشت به دايي بفهماند كه در يكي دو سال اخير تغيير كرده و در سال‌هاي پيش امكان نداشت از كسي عذرخواهي كند. درست مي‌گفت. دايي هم پذيرفت. شايد اين هم از اقتضائات همان غرور باشد.
اما به‌راستي غرور صميمانه علي‌ دايي آزاردهنده‌تر است يا تواضع گنجشك‌رنگ‌كنان و قناري‌فروشاني كه سال‌هاست تكليف‌شان با مردم روشن است و كسي هم براي سجاياي اخلاقي‌شان تره خرد نمي‌كند؟
اينكه دايي را بايد اسطوره فوتبال دانست يا نه، مردم تعيين خواهند كرد. اينكه قهرمان ملي ما بايد در چه جايگاهي بنشيند و پس از اين چه كند هم به خودش مربوط است و نصحيت‌هاي كارشناسان خبره.
از من اما اگر بپرسند، مي‌گويم علي دايي نبايد از فوتبال كنار برود. نه به خاطر اينكه آقاي گل فوتبال جهان است و پرافتخارترين بازيكن ايران. نه به خاطر اينكه يك‌تنه از پس هفتاد ميليون نفر برآمد و خودش را اثبات كرد. بلكه به اين خاطر كه به‌راحتي بر صندلي‌هاي شبكه سه تكيه مي‌دهد و مي‌گويد 39975. فكر كنم فردوسي‌پور هم موافق باشد.
ارسال در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

گزارش تصویری: دکتر شریعتی در نگاه دوربین

 

آثار شریعتی

عمده آثار وی در قالب سخنرانی و تعداد کمی نیز نوشته‌هایی است از وی بر جا مانده‌است.

سخنرانیها:

  • اسلام شناسی

  • حسین وارث ادم

  • علی تنهاست

  • علی اسطوره تاریخ

  • مذهب علیه مذهب

  • شیعه علوی، شیعه صفوی

  • نیایش

با کاروان هله نوشته‌ها:

  • هبوط

  • کویر

  • گفتگوهای تنهایی

  • مذهب علیه مذهب

  • میعاد با ابراهیم

  • فاطمه فاطمه‌است

  • ابوذر

 

دکتر علی شریعتی از جمله اندیشمندان دینی ایران است که به همان اندازه که موافقان و حامیانی دارد، به همان اندازه نیز منتقد و دشمن دارد. با این حال نام  علی شریعتی برای همیشه زنده خواهد ماند چرا که او به اعتقاد اغلب ناظران، نقشی مهم در فرآیند گذار اندیشه‌های اسلامی به سمت و سوی اندیشه‌های انقلابی معطوف به انقلاب اسلامی ایران ایفا کرد

نقشی که توسط برخی کتمان می‌شود، توسط برخی مورد نکوهش و انتقاد قرار می‌گیرد و توسط عده‌ای دیگر ستوده می‌شود

زندگی

دکتر شریعتی در دوم آذرماه سال ۱۳۱۲ در مزینان ازتوابع شهرسبزوار متولد شد. شریعتی در سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به ‌فرانسه رفت. شریعتی در سال ۱۳۴۳ به‌ایران بازگشت و ابتدا به‌عنوان دبیر دبیرستان و سپس به‌عنوان استادیار دانشگاه مشهد شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به‌ حسینیه ارشاد در تهران دعوت شد و از آن زمان با سلسله سخنرانیهای معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه پرداخت. از دکتر شریعتی دهها جلد کتاب و مقاله تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده‌ است. علی شریعتی روز ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است

 

بیو گرافی و شرح حال دکتر علی شریعتی

نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب طرحی از یک زندگی نوشته پوران شریعت رضوی (همسر دکتر)


در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک ‌تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲: تولد ۲ آذر ماه ۱۳۱۹: ورود به دبستان ابن یمین ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان فردوسی مشهد ۱۳۲۷: عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱: اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵: ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰: همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران آزاد ۱۳۴۲: اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های جامعه‌شناسی ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶
: هجرت به اروپا و شهادت.

 

 سال‌های کودکی و نوجوانی

دکتر در کاهک ازروستاهای بخش داورزن شهرسبزوار متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال‌های کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده کاهک).

دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد (پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین برمی‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد کم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود. دکتر در ۱۶ سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.

 

آغاز کار آموزی

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن کار، در دبستان کاتب‌پور در کلاس‌های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک هم ابراز علاقه می‌کرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و کتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌انسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستانشان برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر و دوستانشان همچنان به شرکت در این کلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یک بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌کرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ایدئولوژیک به خود نگرفته بود.

 

 ازدواج

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازداوج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس می‌کرد و شب‌ها را روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشکده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه کتاب در نقد و ادب نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده‌است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.


 

دوران اروپا

عطش دکتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌کرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت می‌یافت و زبان را به طور کامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس-آلیانس) ثبت نام کند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می‌کرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می‌نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه می‌برد. وی کتاب نیایش نوشته الکسیس کارل را ترجمه می‌کرد.

فرانسه در آن سال‌ها کشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود.

 

 تحصیلات و اساتید

دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دکتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را کتاب‌ تاریخ فضائل بلخ، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش کار می‌کرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی رساله‌اش کار جنبی برایش محسوب می‌شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر در دو مرکز علمی انجام می‌شد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.

دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شرکت می‌کرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در کنگره‌ها حضور فعال داشت. دکتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب دوزخیان روی زمین، نوشته فرانس فانون با اندیشه‌های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژان‌پل سارتر بود، استفاده کرد.

دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ فارغ‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌کرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌کرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دکتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

 

 از بازگشت تا دانشگاه

دکترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دکتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حکم معلق مانده بود. پس اینک لازم‌الاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت‌ها تدریس کرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یک آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشکلات و کارشکنی‌های بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به کار کرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً آرامی برای خانوادهٔ او بود. دکتر بود و کلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در دانشکدهٔ ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام کارهای او محسوب می‌شد.

 

 دوران تدریس

ازسال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌کرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌کرد. دکتر، مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان می‌کرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌کردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، کتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و کتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.

اغلب کلاس‌های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌کرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌کرد. این بحث‌ها بیشتر بین دکتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. کلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌کردند و به کلاس او می‌آمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلی‌ها کافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های کلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شرکت می‌کرد. او با شوخی‌هایشان، مشکلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب کویر را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشته‌های تنهایی اوست).

در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل به پایان می‌رسد.

 

 حسینیه ارشاد

این دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهٔ آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت می‌شد تا با آنان همکاری کنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دکتر) که با ارشاد همکاری داشت، از دکتر دعوت شد تا با آنان همکاری داشته باشد که این همکاری با ارائه دو مقاله با رویکرد جدید دینی از سوی دکتر اغاز شد که تمجید استاد مطهری را در یی داشت. در سال‌های اول همکاری دکتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشکده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشکده بود، برای همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دکتر بتواند روز شنبه سر کلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفکر نبودن دکتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد که دکتر دیگر در ارشاد سخنرانی نکند. اما بعد از تشکیل جلسات و و نشست‌هایی، دکتر باز هم در حسینیه سخنرانی کرد. هدف دکتر از همکاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانی‌های او، خود گواهی آشکار بر این نکته‌است. در سخنرانی‌ها، مدیریت سیاسی کشور به شیوه‌ای سمبلیک مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، کاروان حجی به مکه اعزام می‌کند تا در پوشش اعزام این کاروان به مکه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار کنند.

دکتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با کاروان همراه می‌شود. تا سال ۵۰دکتر همراه با کاروان حسینیه، سه سفر به مکه رفت که نتیجه آن مجموعه سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مکه بود، که بعدها به عنوان کتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، که این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله کتاب آری این چنین بود برادر.

در سال‌های ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او می‌کوشید، ارشاد را از یک موسسه مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار می‌کند، در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یک‌دست‌تر و هم‌فکرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دکتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در کلاس‌های دکتر شرکت می‌کردند. در ارشاد، کمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به دکتر امکان داده شد که به کمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دکتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواک از سوی دیگر هر روز او را بی‌حوصله تر می‌کرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با کسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیری‌های فکری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حکم تدریس او در دانشکده لغو شده بود و او کارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت علوم هم، یک کار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، کار ارشاد سرعت غریبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را تشویق می‌کرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی که در زمان اجرای نمایش بعد به نام سربداران در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.

 

 آخرین زندان

از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجه‌های او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات‌ها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواک سعی می‌کرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک تحمل کند. در این مدت خیلی از چهره‌های جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر مکرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ادامه می‌داد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور می‌نوشت. در همان دوران بود که کتاب‌هایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت.

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید می‌کرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی می‌ورزید. در سال۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دکتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …

بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی کرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران بود. سر را به زیر می‌انداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را می‌شناخت، مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامه‌ای به احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریکا تحقیق کند.

ساواک در تهران از طریق نامه‌یی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفته‌یی او در لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دکتر، که می‌خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک می‌شود. ولی به دلیل اصرارهای دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول می‌کند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه می‌شود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه می‌آورد. دکتر در آن شب اعتراف می‌کند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا می‌تواند او را به وطن بازگرداند، او می‌گوید که فصلی نو در زندگیش آغاز شده‌است. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده دکتر در آستانه در اتاقش روبه‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس می‌گیرند و خواستار جسد می‌شوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود.

پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار زینب آرام گرفت!…

 

 وصیت نامه

وصیت نامه دکتر علی شریعتی از ویکی‌نبشته Jump to: گشتن, search ... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره‌های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه‌ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته‌است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب‌هایم و نوشته‌هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می‌داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن‌ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن‌های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده‌آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش‌های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه‌ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می‌تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می‌رود تا کجا می‌تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح‌های خارق‌العاده چنین اعجازی سر زده‌است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان‌های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه‌ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته‌ها و مصدق از میان همین دولهها و سلطنههای صلصال کالفخار من حماء مسنون، و اینشتین از همین نژاد پلید و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار و لومومباً از همین نژاد برده ومهراوهپاک از همین نجس‌های هند و پدرم از همین مدرسه‌های آخوند ریزو ... به هر حالآدماز لجن وابراهیمازآزربت تراش ومحمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می‌دهند که حساب‌های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می‌پرورد امیدوار باشم.


دوست می‌داشتم که احسان متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می‌ترسم از پوکی و پوچی موج نوی‌ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده‌ها و حسد‌ها و باد و بروت‌ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه‌های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی‌ها، از کسانی که به هر حال کاری می‌کنند بد می‌گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می‌سنجند و طبعا محکوم می‌کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی‌های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی‌های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی‌رسد ــ به منزل برمی‌گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می‌خوابند.

و نیز می‌ترسم از این فضلای افواه‌الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم‌های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس‌های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست‌های فرنگی که از خیابان‌های شهر می‌گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف‌های بیست سال پیش حوزه‌های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب‌های طرح نو ، اسلام و ازدواج ، اسلام و اجتماع، اسلام و جماع، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می‌دانم، در باب کشور‌های در حال عقب رفتن، متخصص کشور‌های در حال رشد،

و از روی ترجمه‌های غلط و بی‌معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...


خلاصه من به او چه شدن را تحمیل نمی‌کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته‌ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده‌ام. هر رشته‌ای را بخواهد می‌تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می‌دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می‌خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می‌کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می‌رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه‌ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه‌ها و شرکت‌ها و دم و دستگاه‌ها که تکلیفش را باید معلوم می‌کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی‌کردم.

اما بیرون از همه حرف‌های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی‌های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه‌ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می‌برند! و چه گاوانسان‌هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می‌شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می‌خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده‌ام کار می‌کردم و برای زندگی آنها زندگی می‌کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی‌ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه بودن را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و می‌آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می‌ورزد و می‌پرستد و انتظار می‌کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می‌کند. تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن انسان‌ها و تمدن‌ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن است. این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند. چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند. فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق اجاره نمی‌دهند. در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. کن مع الناس و لا تکن مع الناس واقعا سخن پیغمبرانه‌است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متین‌ترَش؛ نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛لامارتین، یا احمق تـَرَش؛دشتی، یا کثیف تـَرَش؛بلیتیس! و نیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن ردوست داشتن" نام کرده‌ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی‌ها (که کشف می‌کند،که می‌آفریند) چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است! زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن

۳. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می‌دانی که چقدر این حرف با حرف‌های ژید به ناتانائلش شبیه‌است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم، تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی‌گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. یکی بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه‌ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.برخوردم (به هر دو معنی کلمه.

کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته‌ام و به میراثت می‌دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها نصیحت که در زندگی مرتکب شده‌ام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه)

اما تو سوسن ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه‌ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می‌وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می‌توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده‌ای شود مسلح به آگاهی‌ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می‌آورند و دور افکننده هر لقمه‌ای که می‌سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته‌اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می‌خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده‌اند. و چه مهوع!


۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته‌ام به رسم یادگار به تو تقدیم می‌کنم آثار پیری وباباً شدن به همین زودی در چهره‌ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می‌نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی

آن هم کی‌ها می‌سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن‌ها که مدل نوین زن بودن شده‌اند! هفده دی‌ای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن‌ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی‌دهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همانشاباجی خانمشد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می‌زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می‌کند و پاسور می‌زند. یکملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی‌ها نیست. زن روز آمار داده‌است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده‌است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی‌ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف‌ها ... اما این‌ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده‌ام. هر وقت آن ملاباجی گشنیز خانم‌هاً را می‌بینم می‌گویم؛ باز هم آن‌ها. و هر وقت آنجیگی جیگی ننه خانم‌هاً را می‌بینم، می‌گویم باز هم همین‌ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می‌توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده‌ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می‌شناسی و بدان صفات که مرا می‌خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن‌های تو پدید نمی‌آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده‌ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده‌ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده‌ام همسر خوبی نبوده‌ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی‌های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف‌هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده‌است جبران کرده‌است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می‌کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می‌دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی‌آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده‌است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده‌ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می‌کنم یا چیزی می‌فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می‌توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک‌های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف‌ها و درس‌های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف‌های من در لابلای همین درس‌های شفاهی و گفت و شنود‌های متفرقه نهفته‌است. ... و نیز کنفرانس‌های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته‌های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته‌های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته‌ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد‌ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر قوی سپید و غریب راه و در کشور و شمع زندان و درس‌های اسلام شناسی، از سقیفه به بعد، با امت و امامت در ارشاد و کنفرانس‌های مربوط به علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه‌ها می‌آید از جمله بیعت در کانون مهندسین و علی حقیقتی بر گونه اساطیر و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان امت و امامت تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده‌ایم و اوت زتود چاپ کرده‌است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی‌خواهد ترجمه کنند. کار گذشته‌ای و رفته‌ای است.

همه التماس‌هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره‌ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می‌برم.

از دوستانم که در سال‌های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده‌اند، پوزش می‌طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن‌ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب کویر را با اتمام آخرین مقاله و افزودن داستان خلقت یا دردبودن پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه‌اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه‌اش این جمله توماس ولف: نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می‌گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می‌کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله‌ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می‌توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی‌دانستم که به چنین سرنوشتی می‌کشد و نمی‌دانم چه باید می‌کردم. در این کار احساس پلیدی نمی‌کنم. اما ده سال تمام گداخته‌ام و هر روز هم بدتر می‌شود و سخت‌تر. و اگر جرمی بوده‌است آتش مکافاتش را دیده‌ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترینشغل را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه‌است.

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند.

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می‌شود.

 

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

نقل است که جمعی بر بالین مریضی جمع بودندیکی از ملاقات کننده ها خیلی نزدیک به مریض ایستاده و شدیدا ابراز تاسف میکرد از احوال بد و رو به احتضار ایشان و برایش بهبودی آرزو میکرد. در این بین مریض چیزهایی میگفت اما کسی نمیتوانست بفهمد که چه میگوید . و همه احتمال میدادند که بیمار بیچاره داره نفسهای آخر رو میکشه تا اینکه مریض با ایما و اشاره درخواست کاغذ کرد و جمع احتمال دادند که میخواهد وصیت بنویسد.

کاغذ و قلمی به او دادند و او نوشت : من مشکلی ندارم لطفا تا کامل خفه نشده و نمرده ام پایت را از روی لوله تنفسی من بردار.

در یکی دو هفته اخیر ایت اله شاهرودی رئیس محترم قوه قضاییه به مناسبتهای مختلف و در جلسات (اتفاقا)مسئولین قضایی کشور خواستار برچیده شدن زندان از احکام قضات شده اند.

وضع غریبی است کسی یا کسانی یا سیستمی که خود باید اقدام کند .خواستار این اقدام شده است. این هم از عجایب مملکت داری ماست که متاسفانه همه سخنگو و اهل ایراد شعارهای خوب و همه پسند شده اندو این وسط چیزی که گم شده . متاسفانه خود مشکل و معضل و نحوه رفع آن و بهبود شرایط است.

بقول معروف با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود .

بهتر است رئیس محترم و خوش صحبت قوه قضاییه ترتیباتی اتخاذ نمایند که خود باعث کم شدن سیل متاقضیان ورود به زندانها گردد! طبیعی است با دستور یا تغییر رویه قضایی جرم ریشه کن نخواهد شد و تا جرم هست زندان هم خواهد بود . البته باز طبیعی است که این مبحث خود بحثی بسیار پیچیده و کارشناسی است و ورود به آن شاید آسان باشد اما قطعا ادامه و پیشنهاد و نتیجه گیری کار هر کسی نیست.

اما بنده بعنوان کسی که کمی اقتصاد خوانده بسیار خلاصه و از یک زاویه و بطور اجمال نظرم را  میگویم

مشکل بزرگ و ظاهرا لاینحل سیستم مدیریتی کشور ما در حال حاضر سیاسی کردن همه چیز و همه ارکان کشور است. به سخنی شایسته تر با قربانی کردن اقتصاد در مسلخ سیاست و امنیت و دمکراسی و علم و تکنولوژی وبسیاری ارکان کشور . اکنون اکثر معضلات کشور همانند کلاف در هم تنیده و بغرنجی شده که با هر روش و اقدامی نه تنها بهبود ی حاصل نمیشود که وضع بدتر میگردد.

به مصداق شکم گرسنه حتی خدا را نمیشناسد. چنانچه همانند اغلب کشور های دیگر و حتی کشورهای مسلمان بخش عمده اهتمام مدیران و سیاستمداران و رهبران کشورمان معطوف به رفع مشکلات اقتصادی و معیشتی و شغلی جامعه و صد البته بدور از خود فریبی و مردم فریبی و غوغا سالاری و بصورت علمی و کارشناسی و تجربه شده .باشد و با این شرایط بتوان در عرصه اقتصاد ( عمومی و به طور اخص  بخش خصوصی)

به موفقیتی نایل شد به طور حتم بهبودی در وضعیت امنیتی و اجتماعی و حتی استحکام پایه های دینی و روابط اجتماعی و به تبع آن کاهش آمار جمعیت زندانی دور از دسترس نخواهد بود.

جناب آقای شاهرودی و سایر تصمیم گیرندگان و تصمیم سازان محترم:

تا زمانی که جوان و غیر جوانی در کشور مان شکمش خالی و وقتش به بطالت بگذرد متقاضی ورود به زندان کم نخواهد شد. اگر احاد کشور ساعتهای مفید روزانه خود را در محل کار گذرانده و امیدوار باشند بعد از کار مامن و محلی برای استراحت داشته و امیدی برای آینده کاری و زیستی خود قایل باشند .مطمئن باشید قضات محترمتان دیگر مشتریان پرو پا قرص زندان را از دست خواهند داد. و...

در اینصورت نیرو انتظامی هم خواهد توانست به جای ایجاد پایگاه در خیابانها و تهدید جوانهای ساده و صادق و پرشور و فعال و بالقوه مولد کشور. با حضور نیرومند در مرزها جلوی انواع قاچاق و نا امنی رو گرفته و از شهید شدن سربازان ما جلو گیری نماید.

و ... این قصه سر دراز دارد.

به امید آن روز

ارسال در تاريخ جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسابي

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

ای ایران، یکی از معروف‌ترین سرودهای ملی گرایانه‌ی ایرانی است.

این سرود در ۲۷ مهر ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکدهٔ افسری فعلی بوجود آمد.

شعر این سرود توسط حسین گل‌گلاب همزمان با اشغال ایران در جنگ جهانی دوم ساخته شد و روح‌الله خالقی آهنگی در آواز دشتی بر روی این شعر قرار داد. پس از نخستین اجرای این سرود در ارکستر انجمن موسیقی ملی در سینما تهران در خیابان استانبول، از رادیو ایران نیز پخش شد. در اجرای اول این سرود به شکل کُر خوانده شد ولی بعد از آن غلامحسین بنان و اسفندیار قره‌باغی آن را به شکل تک‌خوانی نیز اجرا کردند. از آن زمان تا کنون به دلیل محبوبیت فراوان، خوانندگان و گروه‌های موسیقی متعددی این سرود را اجرا کرده‌اند.

از ویژگیهای این سرود این است که در آن هیچ کلمهٔ غیر فارسی و حتی عربی به کار نرفته است.

این سرود هم در زمان حکومت پهلوی و همچنین در حکومت جمهوری اسلامی ایران، از صدا و سیمای ایران پخش شده است. برخلاف بعضی تصورات، این سرود تاکنون سرود ملی رسمی ایران نبوده است. در سال‌های ابتدایی انقلاب اسلامی ایران این سرود مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از رادیو و تلوزیون پخش شد ولی پس از آن که با مخالفت گرایش‌های ضد ملی‌گرا مواجه شد و مدتها از رسانه‌های ملی ایران پخش نمی‌شد. اما در سالهای اخیر هر از چند گاهی در مناسبت‌های مختلف این سرود از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده‌است.

این سرود موضوع اصلی فیلمی از ناصر تقوایی به همین نامِ ای ایران نیز بوده است. در این فیلم حسین سرشار نقش معلمی را ایفا می‌کند که سعی در آموختن این سرود به دانش‌آموزان خود دارد.

شعر سرود ای ایران

ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاكت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاك ایران ما

سنگ كوهت دُر و گوهر است
خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم
برگو بی مهر تو چون كنم
تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ايران ما

ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام
دور از تو نیست ، انديشه ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما
پاینده باد خاك ایران ما

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود  روی تابلو خوانده میشد : من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او  انداخت فقط چند سکه د  ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد  تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

  امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.

(برگرفته از وبلگ http://birjand-ganjkavir.blogfa.com/)

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد


چنان چه انواع ميوه ها به شما تعارف شود كدام ميوه را انتخاب مي كنيد؟پرتقال موز نارگيل و ...

آيا مي دانيد كه مي توانيد از روي ميوه انتخاب شده شخصيت آدم ها را بشناسيد و بر اساس ميوه هاي مورد نظر بگوييد كه شرايط روحي رواني اشخاص مختلف چگونه است؟پس ميوه دلخواه خود را انتخاب كنيد و به راز هاي شخصيتي خود و دوستانتان پي ببريد.

پرتقال
اگر پرتقال ميوه محبوب شما است. شما آدمي پر قدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و با متانت اما در عين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد.سخت كوش و پر تلاش و كمي خجالتي هستيد اما در دوستي مي توان به شما اعتماد كرد . شما دوستان خود را به دقت انتخاب مي كنيد و با تمام وجود به آن ه عشق ميورزيد
سيب
چنانچه سيب ميوه محبوب شماست شما فردي اسراف كار و بسيار رك گو و صريح اللهجه هستيد.اگر چه ممكن است بهترين سازمان دهنده و مدير نباشيد اما مي توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش زياد تيم را به موفقيت مي رسانيد.در بيشتر موقيت ها مي توانيد به سرعت و به درستي تصميم بگيريد. شما از سفر هاي كوتاه و غير منتظره لذت مي بريد.زماني كه با شريك زندگي خود به سر ميبريد جذاب و خونگرم به نظر مي آييد و به شدت عاشق"زندگي"به مفهوم واقعي آن هستيد.
آناناس

بسيار سريع تصميم مي گيريد و سزيعتر از آ عمل ميكنيد.در تغيير شغل و خطر كردن در زمينه هاي اجتماعي شجاع و بي باك هستيد.شما داراي يك توانايي استثنايي در مديزيت مي باشيد و نمي گذاريد كار روي دستتان بماند.دست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد.معمولا خيلي سريع با ديگران ارتباط دوستانه بر قرار نمي كنيد ولي به محض انجام آندوستتان را براي هميشه براي خودتان نگاه مي داريدبندرت به دنبال زندگي رمانتيك ميرويدو شريك شماغالبا به واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار مي گيرداما از توانايي شما در نشان دادن اين احساسات نا اميد است.
موز
عاشقان موز افرادي دوست داشتني آرام گرم و طبيعتا با احساس هستند.شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتي بودن در رنج هستيد. ديگران غالبا از طبع آرام و شيرينتان سؤ استفاده كردهو سعي ميكنندبه اين وسيله براي خود موقعيت هاي جالب را رقم بزنند.عاشق شريك زندگي خود در تمام زمينه ها هستيد واين عشق به خاطر زيباي جسمي و روحي اوست.به خاطر روشي كه داري روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است.

نارگيل

شما دوستاران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي با فكر و شعور هستيد.از روابط اجتماعي لذت مي بريد و بويژه روي همراهانو دوستان خود حساسيت خاصي داريد.ممكن است كمي خود خواه به نظر بياييد اما لزوما چنين صفتي در شما بر جسته نميشود.. شما فردي سريع الانتقال آگاه و گوش به زنگ هستيد و ديگران مطمئن هستند كه در زمينه شغلي هميشه در بالا ترين رده قرار داشته و به بهترين نحو كارها را انجام ميدهيد.شما نياز به شريك عاقلي داشته و عقل و احساس را با هم در اين مسئله دخالت مي دهيد.

انبه

اگر انبه را دموست داريد به راحتي ميشود به شما اتكا كرد.شخصي هستيد با ايده هاي روشن و غالبا درست و اثر گذار. از اينكه درگير مسائلي بشويد كه نياز به تلاش ذهني شديد دارد لذت مي بريد و با شريك خود به ملايمت و آرامي رفتار مي كنيد.سعي مي كنيد با زندگي خود بسازيد و چنانچه نياز به قوي بودن را احساسا مي كنيد آن را در جايي ديگر مي جوييد.

گيلاس

چننچه گيلاس ميوه محبوب شماست زندگي هميشه به شيريني كه در نظر داريد خود را به شما نشان نمي دهد.فراز و فرود در زندگيتان زياد است.بويژه در موقعيت هاي حرفه اي و كاري. شما هميشه و در هر پروژه ايكمي پول به دست مي آوريد و نه به مقدار زياد.ذهني فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چيزهاي نو هسيد.شما شريكي صميمي و وفادرا هستيداما اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده اي نيست. خانه تان براي شما به منزله بهشت استو هيچ چيزي را بيشتر از اين دوست نداريدكه در منزل باشيد و دوستان افراد خانواده و آشنايان شما را دوره كنند.

انگور سياه

به طور كلي آدمي مودب و خوشرو هستيد اما گاهي اوقات سريع و به شدت عصباني مي شويد هر چند به همان سرعت عصبانيت شما فرو كش مي كند.از زيبايي ها به هر شكل كه باشند لذت ميبريد.بسيار محبوب و مورد علاقه ديگران هستيد و اين محبوبيت به علت طبيعت گرم شماست.شور و شوق فراواني به زندگي داريد و از هر كاي كه مي كنيد لذت ميبريد اعم از لباس پوشيدن خوردن و خوابيدن. شريك شما بايد در تمام شور و علاقه شما سهيم باشد تا بتواند از همه آچه كه به او مي دهيد لذت ببرد.

هلو

درست مانند هلو شما از عصاره زندگي لذت ميبريد. فردي رك گو و صريح اللهجه بوده و روشي دوستانه داريد و اين نكات به جذابيت روحتان مي افزايد.در بخشش و فراموش كردن نظير نداريدو براي دوستيها ارزش زيادي قائل هستيد. حس استقلال طلبي در شما بسيار قوي است و اين امر از شما فردي راستگو ساخته است. عاشقي ايده آل صبور صميمي و يكرنگ هستيد.. با اين حال به هيچ وجه
دوست نداريد احساسات خود را در ملا ء عام بروز دهيد.

گلابي

چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري مي كنيد مي توانيد آن را با موفقيت به انجام برسانيد.شما دوست داريد كه نتيجه تلاش هايتان را به سرعت ببينيد. از انگيزه هاي مفيد ذهني لذت برده و دنباله رو آن هستيد كمي خجالتي به نظر ميرسيد و در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد.

زماني كه به دنبال شريك زندگي هستيد به هوش سرشار ديد وسيع و دل دريايي اش بيش از ديگر موارد اهميت ميدهيد

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

آموخته ام ..... كه گاهی تمام چيزهايی كه يك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهميدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگيز ترين چيز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترين كلاس درس دنيا كلاسی است كه زير پای پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ....... وقتی كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان می شود .
آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گويد : تومرا. شاد كردی
آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسی است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .
آمو خته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه هميشه برای كسی كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ..... كه مهم نيست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌همه ما احتياج به دوستی داريم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگی مثل يك دستمال لوله ای است هر چه به انتهايش نزديكتر می شويم سريعتر حركت می كند .
آموخته ام ..... كه پول شخصيت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشايی می كند .
آموخته ام ..... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد .پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم می توا نم همه چيز را در يك روز به دست بيا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد .
آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شويم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زمانی كه عاشق بشويم .
آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمی روند ،‌بلكه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم .
آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پيشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ..... بهترين موقعيت برای نصيحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... كه كوتاهترين زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.
ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
یکی از معدود شخصیتهای سیاسی که من بسیار اردتمندشان هستم مهندس فقید مهدی بازرگان نخست وزیر جند ماهه دولت موقت در اوایل پیروزی انفلاب میباشند . یکی دوسال پیش کتاب باارزشی در خصوص زندگی این شخصیت جاودانه علمی سیاسی کشور خوندم و حین مطالعه یادداشتهایی از برخی نکات به زعم خود مهم و در خور تامل برداشتم. این یادداشتها همچنان در کشو میزم خاک میخوردند که امروز با دیدن انها بر ان شدم که در وبلاگم برای مطالعه مراجعه کنندگان بزارم. امیدوارم هم میهنانمون بویژه جوانان این مرز و بوم مجالی پیدا کنند تا از ویژگیهای این استوره های مقاومت و اعتقاد و وطن پرستی اطلاع بیابند و رهرو راهشان باشند.

اسم کتاب :در تکاپوی آزادی . نویسنده "دکتر حسن یوسفی اشکوری(در ۲ جلد)

توضیح اینکه همه مطالب دقیقا از کتاب مذکور نقل شده است.مطالبی که داخل "" هستند نقل قول مستقیم از خود مرحوم بازرگان است.

---------------------------------------------------------------------

تولد:سال ۱۲۸۶شمسی یا ۱۹۰۷ میلادی در یک خانواده مذهبی اصیل و نیمه مرفه آذربایجانی

اخذ رتبه ۵ در مسابقه اعزام نخستین گروه از دانشجویان اعزامی به اروپا در سال ۱۳۰۷ و گزینش رشته مهندسی برق

قبولی در مدرسه عالی هنر و صنایع پاریس با رتبه ۲۴۷ در بین بیش از ۱۰۰۰ نفر

مراجعت به ایران با اخذ مدرک دیپلم مهندسی(معادل دکتری)درماشینهای حرارتی(ترمودینامیک) و گرفتن دکتری در نساجی در سال۱۳۱۳

مهندس ۸۷سال عمر کردکه حداقل ۷۰ سال آن صرف فعالیتهای فرهنگی٬مذهبی و علمی نمود و از این مدت ۴۵ سال آن همراه با حرکت و فعالیتهای سیاسی بوده است.

"سال های آخراروپا برایم سالهای بسیار ملالت آوری بود.آنچه آبادی وزیبایی می دیدم٬به عوض تحسین و تمتع ٬معذبم می ساخت.چون مملکتم را از آنها محروم و خود را در ایجاد واداره آنها بی نصیب و برکنار دیدم."

 ادامه دارد...

استلال مهندس بازرگان درخصوص ادامه تحصیل درفرنگ در مقابل جوغالب آن زمان که فرنگ رفتن برابر با بی دینی ولاابالیگری و کافر شدن بود٬:

" ... به پدرم گفتم فکرمیکنم با این وضعی که درایران هست شاید چهار پنج سال دیگر ازدین استعفابدهم ٬ چون موج بی دینی وحملاتی که به دیانت ما میشود از فرنگ است٬پس چه

بهتر که به آنجا بروم ودر سرچشمه ببینم چه خبر است.اگراین طور که میگویند نبود٬عقیده و ایمانم استوارتر میشود... اگر بی دین شدم مثل آن است که در آنجا هستم و اگر دیدم این حرفها درست نیست٬در آنجا متدین خواهم ماند و پدرم این استدلال را پذیرفت... "

" خورجین های خالی را که درطی هفت سال تحصیل به تدریج از افکار و ارمغانهای ذیل ر کرده بودم:

۱ -مختصری معلومات مهندسی و تمرینات تخصصی

۲-اعتقادوعلاقه فزون یافته به اسلام ٬ولی نه خرافی و انحرافی وتشریفاتی فردی٬بلکه اسلامی اجتماعی ٬زنده وزنده کننده

۳-احساس این واقعیت بزرگ که سازنده وصاحب تمدن وسروری ممالک ارواپایک فرد و یک مقام نبوده٬تمام افراد در آن سهیم اندوتمام افراد ار این جهت سهیم اند که می بینند دارای ارزش و احترام هستند.

۴-کشف این راز بزرگ که زندگی اروپایی و ضامن بقا و پیروزی ملتهادر شکل و نظام اجتماعی است ته انفرادی وشخصی "

مهندس بازرگان از افراد موثر در تشکیل <جمعیت ایرانی دفاع از آزادی وحقوق بشر> بود که فعالیت رسمی و علنی آن از آذرماه ۱۳۵۶ آغاز و تا۲۲بهمن ۱۳۵۷ به فعالیت خود ادامه دادو تلاشهای سیاسی و افشاگری ها و اقدامات آن در داخل وخارج کشورمنشا خدمات وبرکاتی شد و توانست در رسوایی رژیم درسطح بین المللی و ... نقش مهمی برعهده گیرد.

" خود من زاییده سال صدور مشروطیت میباشم .دونفر از آقایان (دکتر یداللاه سحابی و آیت اللاه سید محمود طالقانی) یکی دوسال جلوتر وعقبتر. ما دردوران آزادیخواهی ومشروطیت طلبی یا مبارزه با استبداد به دنیا آمده ایم ٬در این فکر زندگی میکنیم و آخر سر امیدواریم در حالی که آزادی وقانون اساسی واقعا در مملکت حکمفرما باشد بمیریم."

بازرگان از همان آغاز تا پایان عمر همواره نسبت به خطر تقلید(تقلید از تجدد غربی یاسنن تاریخی و آباءو اجدادی)هوشیار بودو نسبت به آن هشدار می داد وخود در حیطه نظروعمل می کوشیدبا هر نوع تقلید مبارزه کندوجامعه را به نوآوری و تجددگرایی مستقل و درونزا و خودجوش دعوت کند.

پیوستن به نهضت مقاومت ملی در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸مرداد سال ۱۳۳۲ و شروع فعالیت سیاسی بر علیه رژیم پهلوی

اولین زندان فروردین ۱۳۳۴ و حدود ۵ ماه ٬بدلیل انتشار اطلاعیه ای با عنوان(درمقابل توطئه بیدار باشیم) بر علیه سیاستهای رژیم (به همراه برخی دیگر از رهبران نهضت مقاومت ملی از جمله مرحوم دکتر سحابی)

تاسیس متاع (مکتب تربیتی اجتماعی عملی) با همکاری برخی شخصیتهای دیگر. با اهداف دینی اجتماعی. از جمله:تاسیس کارخانه ایرفو – تاسیس دانشسرای تعلیمات دینی و ... – تاسیس انجمن اسلامی مهندسان در سال 1336

-         کمک به تاسیس انجمن اسلامی پزشکان با هدف همکاری وایجاد ارتباط بین افراد مسلمان جامعه پزشکی

-         اعتراض علیه قرار داد کنسرسیوم نفت و اخراج از دانشگاه در سال 1333

-         وی در جواب رییس دانشگاه در مورد دلیل این اعتراض گفت :

-         " گفتم من هم میدانم که این نامه اثر ندارد ولی پسر چهر پنج ساله ای دارم . نمیخواهم وقتی بزرگ شد بگوید پدر من پفیوز بود . در آن زمان یک چنین جنایت به مملکت شد و پدر من هیچ اعتراضی نکرد!... "

-         این اعتراض نهایتا به صدور حکم بازنشستگی ایشان منجر شد.

-         مدیریت لوله کشی آب شهر تهران : به پیشنهاد دکتر مصدق و (برای) سرو سامان  دادن و به بهره برداری رسیدن آبرسانی به منازل توسط مرحوم بازرگان در مدت زمانی کوتاه و با بودجه ای به مراتب کمتر ( 16 میلیون تومان) در مقابل 50 میلیون تومان درخواستی مدیر عامل قبلی

-         آرم سازمان آب ( و من الماء لکل شی ء حی ) که هنوز هم باقی است . یادگار اوست.

-         تدریس در دانشکده فنی دانشگاه تهران به مدت بیش از 20 سال

-         نظرمهندس بازرگان در ارتباط با نحوه برخورد با مهندسین ایرانی و کسانی که قبل از ملی شدن صنعت نفت با شرکت انگلیسی همکاری کرده بودند:

-         " همانطور که نفت خودمان را تصرف کردیم بیاییم افراد خودمان را و سرمایه های زنده خودمان را تصرف کنیم . مگر این افراد با آن استعداد و هنری که دارند از نفت کمترند؟؟؟ مگر ما در مملکت آدم زیاد داریم که این قدر افراد را بی قدر بدانیم؟ اندکی روح بلند و طبع عالی و مردانه داشته باشیم... بنده و شما چه حق داریم عده ای از فرزندان این آب و خاک را از ایفای وظیفه عمومی و همکاری در این دستگاه ملی محروم کنیم؟     خود شما هم مدتی این ورد را بگوش همدیگر بخوانید:

-         بیگانه رفت . بیگانگی هم رفت . دیگر یگانه باشیم . "

-         تدریس و ریاست در دانشکده فنی . عضویت در اتحادیه مهندسین و کانون مهندسین ومدیریت طولانی مجله (صنعت ) ارگان مهندسین ایران وفعالیت طولانی درتاسیسات بانک ملی و امثال این امور ومراکز. میدانهای دیگری بودند که بازرگان هم خود به ابتکار وخلاقیت در صنعت وعلم بپردازد و اختراعاتی را به ثبت برساند. هم صدها محقق و مبتکر و متخصص در رشته های مختلف علمی . صنعتی و فنی تربیت کند . هم آزمایشگاههای متعدد و مدرن ایجاد و هم طرحهای فنی صنعتی و ساختمانی بسیاری را در سطح کشور اجرا کند.

-         بسیاری از مهنسان و متخصصان کشور در صنعت در طول چهار دهه از شاگردان و تربیت شدگان مکتب علمی و فنی او بوده و هستند.

-         مهندس از خدا خواسته بود سه نعمت را از او نستاند: چشمی که با آن مطالعه کند. گوشی که با آن بشنود و پایی که با آن گام زند و دعای او مستجاب شد. چرا که این هر سه نعمت را تا آخرین لحظه زندگی داشت و از آنها به نیکی و برای تحقق اهدافش بهره برد.

-         نقل از فرزند ایشان:

-         در داخل (منزل ) هم مجسمه و مدلی از انظباط بود.هیچگاه حتی یک روز به خاطر ندارم نماز شب . ورزش صبحگاهی و قرائت یک صفحه قرآنش تعطیل شود.در سخت ترین و تنگترین اوقات هم این برنامه ها را – هر چند از مدتشان می کاست- ترک نمیکرد. خواب شبانه .صبحانه . نهار و شام او دقیق و سر وقت بود. نه دیرتر و نه زودتر. میز کار .گنجه لباس و قفسه کتاب او مثل اجزای ساعت چیده شده بودند. حتی جیبهای کت و شلوار او هم برای اشیای معین . اخصاص یافته بودند.

-         هیچ وقت به فرزندانش سفرش به درس خواندن در روز جمعه نمیکرد و می گفت جمعه روز استراحت است و خود می گفت به یاد ندارد روز جمعه ای به درس گذرانده باشد.

-         هیچ وقت در انجام فرایض دینی در فرزندان اجبار نشان نمیداد اما طوری رفتار میکرد که بچه ها خود به انجام آنها راغب شوند.

-         هوش و ذکاوتی فوق العاده در مطالعه موضوعات مختلف و بعضا مخالف در زمان واحد داشت.

-         مرحوم دکتر شریعتی نقل کرده اند که خود ایشان وقتی در یک مبحثی مطالعه یا کتابت داشتند برای اینکه وارد مبحث دیگری بشوند مدتها وقت میبرد تا ذهنشان آماده آن بحث شود لیکن ایشان همیشه به مهندس بازرگان تعجب میکردند که چطور بلافاصله از یک مبحث فنی به بحث اجتماعی یا دینی می پرداختند و در موردهمه آنها آثار بسیار غنی  نیز ارایه می دادند.

-         نقل از محمد رضا شاه:

-         -- بازرگان از خود آنهاست .او بدون تردید مسئله ای با (امام ) خمینی ندارد. علاوه بر آن حق زیادی به گردن آیت اله دارد.زیرا این بازرگان بود که پای اسلام سیاسی را به دانشگاه باز کرد. او همیشه متعصبی خشک و سازش ناپذیر بوده است. –

-         به نقل از اقای محمد جواد حجتی کرمانی:

-         -- من خود در مجلس شورا ناظر بودم یکی که اسم نمیبرم . جوانی که خیلی پرخاشگر . بی منطق . غوغا سالارو فاشیست به تمام معنا بود با مهندس بازرگان نشسته بود و یک ساعت هر چه دلش خواست گفت و بنده به گوش خودم شنیدم . مهندس بازرگان با کرامت و بزرگواری نشسته بودو سکوت کرده بود. می توانست داد و فریاد کند و یا می توانست بلند شود و برود . ولی سکوت کرد. آخر سر من دیدم اشک های چشمهایش را پاک کرد. یعنی به اندازه ای کظم غیظ کرد که گریه اش گرفت.

-         اگر او می خواست فرصت طلب باشد می توانست تا آخر عمر نخست وزیر باشد .می توانست حتی رئیس جمهور در دو دوره باشد. ولی به خاطر پایبندی به اصولی که داشت کنار رفت. –

بازرگان مانند مرحوم دکتر سحابی در طول دوران نخست وزیری و نمایندگی مجلس هم حقوق نمیگرفت و از همان حقوق بازنشستگی امرار معاش میکرد.

برخی اقدانات ایشان:

-ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران از سال ۱۳۲۴تا ۱۳۲۹

-معاونت وزارت فرهنگ در دولت مرحوم دکتر مصدق در سال ۱۳۳۰

-انتخاب به ریاست هیات مدیره شرکت نفت ایران (هیات خلع ید از شرکت نفت انگلیس) یکی از مهمترین مسئولیت و ماموریت های مهندس بازرگان میباشد که توسط دکتر مصدق انجام گرفت.

-شروع تدریس در رشته ماشینهای حرارتی و ترمودینامیک در دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۴

- تاسیس شرکت ساختمانی (اما) < اتحاد مهندسین ایران > بعنوان نخستین شرکت مهندسی مشاور در حرفه های ساختمان ٬ماشین الات٬تاسیسات و صنایع شیمیایی در ایران

- ریاست دایره تاسیسات و محاسبات فنی بانک ملی در سال ۱۳۲۰

- تاسیس کانون مهنسین ایران در سال ۱۳۲۱

تعریف شخصیت مرحوم بازرگان از زبان برخی آشنایان:

مهندس عزت اله سحابی:

در پرکاری٬تلاش٬جدیت٬ دقت ٬ نظم ٬ ایثار ٬ بی توجهی به مال و قدرت و سادگی و... الگو بود.

م . کوشا:

بیهوده نیست که نام بازرگان در بین دوست و دشمن چه در داخل و چه در خارج ایران٬ همیشه با احترام ذکر شده. ایشان هر کجا که حضور داشت ٬ انسان با طیب خاطر میدانست ایران و منافع ایرانی در آنجا حفظ است.

دکتر محمد نوید بازرگان٬فرزند کوچک ایشان:

ریاضتگر ریاضی٬فیزیک و فن ٬آزمایشگر دقیق مجردات و ملموسات و کنجکاو در حرارت و برودت محیط و در عیت حال دلداده طبیعت و زیباییهای جهان اطراف و تیزبین در هنر٬شعر و ظرافتهای روان آدمی. انسانی که هر روز پیش از طلوع و پس از غروب آفتاب ٬ مانند یک تکلیف جدی تخطی ناپذیر به ورزش می پرداخت. مانوس با قرآن و محقق در زوایای پیدا و پنهانش و سیار در سیر تحول آن و مانوس با صحیفه و دلباخته نهج البلاغه.

دکترمنصور فرهنگ:

بازرگان نماد ونمونه لطیف ترین و انسانی ترین انگیزه های انقلاب ایران بود و ناکامی سیاسی او از تلخ ترین درسهای تاریخ معاصر کشور ماست...

جامعه ایران ٬ هنوز به آن مرحله از رشد مدنی و معنوی نرسیده است که پذیرای رهبری فروتن٬ آزاده و مصلحت اندیش مثل زنده یاد بازرگان باشد و این جای تاسف بسیار و رنج است.

دختر ایشان خانم زهرا بازرگان:

وقتی پلیس ژاپنی فرودگاه ژنو ٬ با مشاهده نام (آقای مهدی بازرگان)در گذرنامه فرزندش٬ از جا برخواست٬ سلام داد و گفت که این نام برای او یاد آور یک مبارز جهانی است.

در گوشه ای دیگر از دنیا٬پزشک بلژیکی به هنگام نوشتن نسخه ٬با شنیدن نام ایشان چهره اش گشوده شد وگفت سالهاست دورادور ٬ مبارزات او را برای آزادی انسانها ٬تعقیب می کند و برایش احترام قایل است.

رئیس بخش آموزش و پرورش تطبیقی دانشگاه لندن ٬ مردی که برای چند دقیقه مذاکره با باید از متها قبل وقت گرفت٬ با دیدن نام آشنای(مهدی بازرگان) بر روی کارت فرزندش که تقاضای ملاقات کوتاهی داشت٬ جلسه شورای دانشگاه را ترک کرد ٬ به اتاق انتظار آمد و گفت که نمی توانسته است به خود اجازه دهدکه دارنده چنین نامی را معطل کند.

در روز تشییع جنازه او حدود چهل تا پنجاه هزار تن ( با وجود بی خبری محض عمومی ) حضور داشتند . صدا و سیمای ما بعنوان بلندگوی مردم خبر درگذشت این شخصیت سیاسی علمی مذهبی فرهیخته را در یکی از برنامه های خبری آن هم بعد از چند خبر معمولی و خیلی خلاصه اعلام کرد.

مرحوم مهندس مهدی بازرگان اکنون در آرامگاه خانوادگی خود در شهر مقدس قم آرمیده است و حتم داریم که هنوز هم بیمناک از گذشته و حال و آینده این مرز و بوم می باشد.

نگاهی به برخی آثار مکتوب ایشان:

کتاب پراگماتیسم در اسلام- ۱۳۳۵-

مقاله زمستان تهران و دود بخاریها ۱۳۲۸

گزارش فنی از بنای ساختمان بانک ملی ۱۳۲۳

زندان هارون الرشید یا اتشکده ساسانی( گزارش باستانشناسی) ۱۳۲۳

دیاگرام عمومی برای گازها و برای هوای مرطوب ۱۳۲۳

رضایت از خانه (معماری خانه ها) ۱۳۲۷

خشک کردن هوا و تقطیر بخاریها ۱۳۲۷

آتیه صنعت ایران ۱۳۲۹

کتاب عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان ۱۳۳۴( در زندان)

انتشار جزوه -مبارزات سیاسی ٬مبارزات دینی ۱۳۴۱

جنگ دیروز و فردا ۱۳۴۴

مقاله مذهب در اروپا

مقاله مطهرات در اسلام ۱۳۲۳

جزوه کار در اسلام

کتاب راه طی شده ۱۳۲۴

درس دینداری

مقاله قیمتی تر از نفت ۱۳۳۰

کتاب بازی حیوانات با سیاست ۱۳۳۱ - کتاب آثار عظیم اجتماع ۱۳۲۱ - کتاب سرعت ماندگی مسلمانان ۱۳۲۹ - کتاب سرچشمه استقلال ۱۳۲۷ - کتاب کار در اسلام ۱۳۲۵ - آموزش قرآن در ۴ جلد ۱۳۳۵ - احتیاج روز ۱۳۳۶ - خداپرستی و افکار روز ۱۳۳۶

- انسان و خدا ۱۳۳۷ -

و ۲۱ عنوان کتاب دیگر به همراه دهها مقاله و صدها سخنرانی ٬دینی و اجتماعی

یادش گرامی و روحش شاد

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل  کرد :

ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است.

 گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند .

چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟

 وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.

 يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل  کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه.

بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود.

گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»

 فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.

همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد :

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

سبزي کم‌فروش! . . . . بله.

سبزي خوب داري؟ . .  بله.

خيلي خوب داري؟ . . . بله .

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

سيب کالک داري؟ . . . بله .

زال‌زالک داري؟ . . . . .  بله.

سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.

شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد  فرمودند و داستان به‌خير گذشت

ارسال در تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چندکلمه،نظرم را بپرسي
 يا 
براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.
اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:
سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ... ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.
تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و و هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...
باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم
 و تو
 در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
 خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت
 دارم. روز خوبي داشته باشي...
 دوست و دوستدارت:خدا
(از دریا خانم خواننده خوش ذوقم از شهر بوشهر که این مطلب رو برام فرستاده ان ممنون)
ارسال در تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
five basis for hapiness:
- free your heart from hatred.
- free your mind from worries.
- live simply.
- give more.
- expect less.
 
:پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
 
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بخشش کنید
کم تر توقع داشته باشید
 
*No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending. 
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند
 
 
*God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.
 
خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی
پس از اشک و چراغ راه را داده است
 
 
 
*Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!
 
 مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید
 
 
*When you feel down because you  didn't get what you want, just sit tight and be
happy , because GOD has thought of something better to give you.
 
 
وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست
 
 
*When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.
 
وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد  چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید
 
 
*You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.
 
.شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند
 
*It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride.
 
.بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش  دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید
 
*We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.
 
ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم
 
Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets  better as it grows older.
 
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر
(از خواننده خوش ذوق وبلاگم ممنونم که این مطلب رو از شهر بوشهر برایم ارسال کرد.)
ارسال در تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
مارمیشو

یک روز تعطیل بهترین فرصت برای همه برای گردش در طبیعت و تمدد اعصاب و بطورکلی بهره مندی از مواهب خدادادی ٬ میباشد. و به نظر من گردش در کوه و کوهنوردی لذت بخش ترین است بویژه اگر منطقه سر سبز بوده ٬رودی زلال و پرآب در آن جاری باشد و جنگل و دریاچه کوچک و چشم نواز هم به آن زیبایی افزوده باشد و اگر به همه اینها نزدیکی و سهولت دسترسی اضافه کنیم دیگه کسی شک نمیکنه که اون جا جایی نیست جز دره زیبای مارمیشو در حدود ۵۵ کیلومتری شمال غربی ارومیه. مارمیشو

و ما دیروز رو برا صرف صبحانه و نهار و گردش مهمان طبیعت سحرآمیز مارمیشو بودیم.بهتر از سالهای پیش بارندگی مناسب منطقه رو سرسبز تر کرده بود و اب رودخانه زلال تر و خروشان تر مملو از ماهیهای قزل آلای رنگین کمان بود. به همراه بچه ها در حدود ۲.۵ساعت کوه پیمایی کردیم و تا نزدیکی نقطه صفر مرزی ترکیه هم رفتیم. اما...

افسوس

مقایسه سرسبزی و طراوت و پوشش گیاهی منطقه خودمان باطرف ترک نشان از نگهداری و حفاظت و بهره برداری مناسب و اصولی اونا ودر مقابل استفاده بی رویه و رو به تخریب دامداران و چرای بیش از ظرفیت در دامنه های طرف ما میباشد.و متاسفانه بارزترین تهدید این تخریب رو در عصر همین روز به چشم خود دیدیم٬وقتی عزم برگشت کردیم متوجه شدیم در مسیرمون بارون اومده و در هر دره ای سیلاب با گل و لای فراوون دره ها و جاده رو گرفته بود و این تخریب و شاید بهتر بگم (مصیبت) تا خود شهر ادامه داشت و متاسفانه در یکی از روستاهای مسیرتلفات انسانی داشته و به روستاهای مسیر و مزارع و باغات هم خسارات قابل توجهی زده بود.

باران که مایه نعمت و برکت هست وقتی تدبیر مناسب نباشه و قدر موهبت رو ندونیم باعث ویرانی و خرابی میشه٬ به امید روزی که از همه ظرفیت های طبیعی و خدادادی به طور مناسب استفاده کنیم و بقول معروف بتونیم قابلیتها رو به فعل تبدیل کنیم و در مقابل تهدیدات هم تمهیدات مناسبی اتخاذ کنیم

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

آهنگساز: موسيو لومر- فرانسوي (موسيقي دان نظامي)
شاعر: بيژن ترقي
اجراي جديد در مهر 84 – تالار وحدت
توسط اركستر ملل ايران
خواننده: سالار عقيلي

نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان

اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي موسيقي دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.

دانلود اولین سرود ملی ایران در زمان مظفرالدین شاه

ارسال در تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

عزیزان یک به یک در خاک رفتند

بسی  شاد  و بسی  غمناک  رفتند

چو باید عاقبت رفتن به این  خاک

خوشا آنانکه چون گل پاک  رفتند

 سلام جلال فوت کرد. این اس ام اس کوتاهی بود که دوست هم  علیرضاجرجرزاده شوشتری در ساعت ۲۱.۴۳ مورخ ۵/۳/۸۶ برام ارسال کرد و بدترین و ناگوارترین خبر امسال رو برام داد.جلال یا برادر عزیزم فرخ(سعید)جلالی عزیز پور دوست بسیار مهربان ساده و صادق دوران دانشگاه و بعد از اون بود.مرحوم چند سال بود در برابر بیماری مهلکی مقاومت میکرد اما دیگر طاقتش طاق شد و دعوت حق را لبیک گفته و خانواده محترم دختران معصوم و دوستانش را در سوگ خود نشاند.

بلافاصله فاتحه ای نثارش کردم و همه خاطرات گذشته از سال ۶۴ از ساختمان سنایی(اولین خوابگاهمون)تا فارغ التحصیلی اردوهای سال ۶۸ بندر عباس و اهواز و اخرینش وقتی که ۲سال پیش از سفر حج برگشته بود... یادش بخیر چقدر گفتیم و خندیدیم. و بدون فکر به اینکه چه دردی رو میکشه بچه ها چقدر سربسر عمل جراحی مغزش گذاشتن..

ایام خوش آبود که با دوست گذشت.

جلال ما نمونه تقوا سادگی محبت و صمیمیت بود.در سال ۶۴ در خوابگاه سنایی کم مونده بود با شوخی وحشتناک من صدمه جدی ببینه اما اصلا به روی خود نیاورد و بعدها باعث مزاح همه شدم.

یادش به خیر

در سال ۱۳۶۵ که به من گفت امروز روز تولدمه . و من هم با بضاعت دانشجویی و بدون اطلاع او جشنی ترتیب دادم در اتاق ۳۱۸ ساختمان ۲۳ کوی دانشگاه تهران.وقتی جلال وارد اتاق شد با دیدن هندوانه ای که ۲۱ چوب کبریت روشن روش فروکرده بودیم با جعبه ای شیرینی و تزیین خنده دار و در نوع خود جالب اتاق و در نهایت کادوهای فانتزی بچه هاخدا میداند چقدر زوق زده شد .

خدا مرا به فرق کسی مبتلا نکند

این ضایعه جانگداز رو به خانواده عزیز و داغدارش به بچه های ورودی ۶۴ دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران به همکارانش در بنیاد جانبازان تسلیت عرض کرده واز درگاه ایزد منان به این عزیزآمرزش میطلبم. دو بیت شعر زیر هم یادگاری دوست از دست رفته اماز بهمن ۷۱ در دفتر خاطراتم مونده که با خوندنش به یاد همه خوبیهاش میوفتم:

خاک  دل آن  روز که می بیختند

شبنمی از  عشق  در  او  ریختند

دل  که به آن قطره غم اندود  شد

بود  کبابی  که   نمک   سود  شد

ارسال در تاريخ پنجشنبه دهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.
 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.
 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.
 او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات،
 جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند
 موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست؛
 چون او به موهاي خود گلت مي زند.
 ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد؛
 كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.
 كبري تصميم داشت حسنك را رها كند
 و ديگر با او چت نكند
 چون او با پتروس چت مي كرد
 پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود
 و چت مي كرد
 پتروس ديد كه سد سوراخ شده
 اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند
 پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت
با قطار به آن سرزمين برود
 اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .
 ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده
 اما حوصله نداشت .
 ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست
 لباسش را در آورد
 ريزعلي چراغ قوه داشت
اما حوصله درد سر نداشت.
 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
 كبري و مسافران قطار مردند
 اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.
 خانه مثل هميشه سوت و كور بود
 الان چند سالي است كه كوكب خانم
 همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد
 او حتي مهمان خوانده هم ندارد
 او حوصله ي مهمان ندارد
 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند
 او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد
 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
 چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد
 به همين دليل است كه
 ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

ارسال در تاريخ پنجشنبه دهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

توضیح: مطلب تامل بر انگیز و تاسف آور زیر رو همکار بسیار عزیزی برام ای میل کرده بود با توجه به اهمیت مطلب و هدف بلند پروازانه مدیران کشور در دانایی محوری و ... لازم دیدم دوستام و سایر بازدید کننده ها بخونن و استفاده کنن. به امید روزی که شاهد ترفیع در جایگاه علمی پژوهشی مراکز دانشگاهی خود باشیم.

تامل در وضعیت دانشگاههای ایران

آينه چو نقش تو بنمود راست                 

 خود شكن، آينه شكستن خطاست.

 

 چند روز پيش برام يه ايميل اومده بود در خصوص Ranking دانشگاههاي ايران در دنيا، خيلي برام جالب بود رفتم به سايتش سر زدم و رتبه دانشگاههاي مختلف دنيا رو ديدم و اين موضوع باعث شد بيشتر از قبل تعجب كنم و دهانم باز بمونه.

رتبه دانشگاههاي ايران رو  به ترتيب از تاپ ترين در زير نوشته ام:

 

دانشگاه تهران                             1463    

دانشگاه علوم پزشكي تهران          2301
دانشگاه تربيت مدرس                   2633    
دانشگاه علم و صنعت                   2699
دانشگاه فردوسي                        2790    
دانشگاه شريف                            2844
دانشگاه علوم پزشكي شيراز         2953
دانشگاه شهيد بهشتي                3536
دانشگاه اميركبير                          3004
دانشگاه اصفهان                          3208
دانشگاه صنعتي اصفهان                 3266
دانشگاه خواجه نصير                     3308    
دانشگاه امام صادق                      3325
دانشگاه شيراز                            3362

دانشگاه شهيد بهشتي                3536

دانشگاه علوم پزشكي اصفهان       3956

دانشگاه تبريز                              4139

دانشگاه علوم پزشكي تبريز           4277

دانشگاه علوم پزشكي ايران           4387

دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي 4666

دانشگاه كاشان                           4709

دانشگاه اروميه                            4754

دانشگاه پيام نور                          4915

دانشگاه شهيد چمران اهواز           4965

دانشگاه الزهرا                             4995

دانشگاه آزاد اسلامي تهران جنوب   5119

دانشگاه بوعلي سينا                   5290

دانشگاه علوم پزشكي مشهد        5371

دانشگاه علوم پزشكي گيلان          5421

دانشگاه يزد                                5633

دانشگاه امام رضا مشهد               5704

دانشگاه علوم پزشكي بقيه الله      5992

دانشگاه زنجان                            5994

دانشكده علوم حديث                    6021

دانشگاه سيستان و بلوچستان      6051

دانشگاه شهيد باهنر كرمان            6097

دانشگاه مازندران                         6114

و  الي آخر

 

متاسفانه بهترين رتبه دانشگاههاي ايران 1463 است و اونهم متعلق به دانشگاه تهرانه.

 

دانشگاه شريف اصلا رتبه خوبي كسب نكرده و البته از ديد من رتبه اي كه بهش داده اند درسته چون شريف از شريف بودنش بيشتر اسمش مونده تا چيز ديگه، مخصوصا در اين چند سال بعضي از دانشگاهها از جمله تهران و تربيت مدرس به شدت خودشون رو بالا كشيده اند اما ساير دانشگاهها يا درجا زده اند يا پس رفت كرده اند.

 اما در كل: براي كشوري كه دانش آموزان خودكشي مي كنند تا به دانشگاهها برسند خيلي بده بهترين رتبه بالاتر از 1400 باشه و رتبه دوم بالاتر از 2000! بنظرم ما حقمون بيشتر از اينهاست حداقل يك عدد دانشگاه با رتبه حدود 500 نياز داريم.

من رفتم بقيه مناطق رو هم ديدم  اول آمریکا و کانادا!! كه واقعا برام جالب بود كه از 100 تا دانشگاه برتر در آمريكا و كانادا حدود 90تاش آمريكايي هستش و رتبه ها مغزت رو مي تركونه! تمام رتبه هاي اول دنيا مال آمريكاست.

رتبه بهترين دانشگاه اروپا 19 هستش و دومي 32، شايد در كل براي اون همه كشور رتبه هاي بهتري لازم بود اما به هر حال چند كشور مهمتر اروپايي بيشتر دانشگاههاي خوب رو دارند.

منطقه اقیانوسیه رو هم كه استراليا فتح كرده و رتبه بهترين دانشگاهش 61 است. شمردم ديدم حداقل 36 تا دانشگاهش رتبه زير 1000 دارند!!

کشورهای آسیایی( ژاپن و ...)  از 139 شروع مي كنند! و بهترينش هم مال سنگاپوره! در كل دانشگاهاشون بد نيست. رتبه زير هزار هر كدوم حدود 10-15 تا دارند.

آمریکای لاتین هم بد نيست اوليش مربوط به مكزيكه با رتبه 81 و بعد برزيل با رتبه 97.

جالب اين بود كه گفتم برم آفريقا رو ببينم و يكم بخندم. اما خندم خشك شد دهانم يك متر باز شد وقتي ديدم بهترين رتبه دانشگاه آفریقا 356 است! ديگه فكر مي كردم اينها بالاي 2000 باشند!

دانشگاه تهران گل سر سبد خاور میانه است! رتبه دوم در خاور ميانه. ببينيد وضع خاور ميانه مثل اينكه نه تنها در كل مسائل حياتي دنيا خرابه بلكه از نظر دانشگاهي هم خرابه!

ارسال در تاريخ چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
اهالی محترم توجه فرمایید: خونین شهر شهر خون آزاد شد.

این نه صدای رادیو که صدای دلنشین و فرحبخش مرحوم اسماعیل لطفی فرمانده فقید بسیج روستامون بود که در یک چنین روزی در سال ۶۱ در محیط ساکت روستا (قوشچی) طنین انداخت. و به فاصله دقایقی چند همه مردم از پیروجوان به کوچه ها ریختند و کارناوالی از کامیون به راه انداختند دقیقا همانند ۲۲بهمن ۱۳۵۷.و با دهها کامیون و سواری به طرف پادگان قوشچی به راه افتاده و این فتح عظیم را ستودند.

به جرات میتوان گفت آزادسازی این شهر عزیز و داغدیده شاید مهمترین ومعدود دفعاتی بود که غرور ملی را بیدار و موج بزرگی از شادی را در قلوب مردم ما وارد کرد.

وظیفه داریم همیشه به خلق کنندگان این حماسه جاویدان به مردم حماسه ساز ورنج کشیده این شهر زیبا به شهدای گرانقدر وبه کسانی که گمنام این حماسه اند ادای احترام کنیم و یاد و خاطرشان را در قلوبمان زنده نگهداریم.

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
 
مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:
 دانشگاه استنفورد ،
 يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد
ارسال در تاريخ چهارشنبه دوم خرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
قالب وبلاگ