تبليغاتX
قوشچی . ghooshchi
قوشچی . ghooshchi
وقتی زور جامه ی تقوا می پوشد بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید! # معلم فقید دکتر شریعتی#
من معمولا و مخصوصا زمانی که مثلا دلم بگیره میرم سراغ خوندن شعر و بقول معروف با شعر دلم باز میشه و از میان شعرای معاصر علاقه خاصی به هنر شاعر فقید فریدون مشیری دارم. انصافا مرحوم مشیری با کلمات معجزه کرده و نیازی به تفسیر نیستش که مثلا اینجا منظور شاعر این بوده یا آن. با شعر نغز خود به اصل مطلب آن هم با هنرمندی و شیوایی خاص خودش پرداخته. شاعری که دل پردردی از دردهای زمانه داشته و در شعر هایش با خیل نا مردمی ها جنگیده . روانش شاد.

-از همان روزی که دست حضرت قابیل

   گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم- صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی

   زهر تلخ دشمنی در کامشان جوشید٬

        آدمیت مرده بود٬گر چه آدم زنده بود.

-از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

   از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

        آدمیت مرده بود.

-بعد٬ دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب٬

              گشت و گشت٬

          قرنها از مرگ آدم هم گذشت

     ای دریغ!    آدمیت بر نگشت

-قرن ما! روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیازخوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ٬پاکی٬مروت ابلهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست

       قرن موسی چومبه هاست.

- من که از پژمردن یک شاخه گل

    از فغان یک قناری در قفس

                       یک مرد در زنجیر٬

   اشک در  چشمان و بغضم در گلوست

                     وندر این ایام

                           زهرم در پیاله٬زهرمارم در سبوست

                                   مرگ اورا از کجا باور کنم.

-صحبت ازپژمردن یک برگ نیست!

    وای جنگل را بیابان میکنند

    دست خون آلوده رادر پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

                     آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.

-صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

    فرض کن! یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

    فرض کن! جنگل بیابان بود از روز نخست

                    در محیطی سوت و کور

                         در میان مردمی با این مصیبتها صبور

          صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

                    گفتگو از مرگ انسانیت است

                                                                     "فریدون مشیری"

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
بدون هیچ تو ضیح اضافی این سخنان بسیار نغز و پر معنی رو برای خواندن دوستان تقدیم میکنم. سخنانی که انصافا شاید بشه در مورد بعضی ها ساعتها تفکر کرد و بسیار نوشت.

امیدوارم خوشتون بیاد

کتاب اندرزهای کوچک زندگی نوشته جکسن براون

او این کتاب را به عنوان هدیه ای به پسرش شروع به نگارش کرد و تمام تجربیاتش را در یک مجموعه دو جلدی تهیه کرد.

براون می گوید : چیزی که من فکر می کردم فقط کار چند ساعت است چندین روز به طول انجامید . هنگامیکه آنرا به پسرم دادم لحظه فوق العاده ای بود من تمام آن چیزهایی را که درباره یک زندگی شاد وپربرکت می دانم به روی کاغذ آوردم .

 

وحالا آنرا تقدیم به پسرم می کنم پسری که در خیلی مواقع آموزگار من بوده است .

پسرم چگونه یاریت دهم تا ببینی ؟

اگر لازم باشد حتی شانه هایم را در اختیارت می گذارم .

تا بر آنها بایستی .

حالا بسیار از من فراتر خواهی دید.

حالا بجای هر دوی ما خواهی دید .

اما به من هم بگو در آن دوردست ها چه می بینی ؟

پدرت : جکسن براون



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود  آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد

 

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ..اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد

 

روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند.

 

پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد..وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم..

 

همه دختران  خوب و  بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم  اما  تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم..تنها یک خواسته دارم

 

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من  خواهد بود.

 

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت..

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند..!

 

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

 

 

روزها گذشت  و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ..اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید  و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد  گلی از آن نمی رویید..او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد...

 

 

تا روز موعود ..که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند...

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز..

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد..تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند..

 

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد...سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد..پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده...

 

 

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه  میکردند..که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود..

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود..پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .......

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟
طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهرهای زیبا، در کار خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قرد خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟ پس رفتن به طبقه پنجم.
طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

خیلی جدی نگیرین!!!

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
امروز روز خبرنگار است. این روز (روز خبرنگار)در همه جای دنیا (البته در تقویم زمانی مختلف )گرامی داشته میشود. هر صنف و شغلی و سمتی جایگاهی در سیستم اجرایی کشورها دارد. اما جایگاه خبرنگاری با اینکه از قدرت مالی و اقتصادی سهمی ندارد اما دارای قلمی است که در صورت وجود جمیع شرایط میتواند تضمین کننده سلامت سیاسی اقتصادی اجتماعی هر کشوری باشد.

خبر و خبرنگاری به منزله دستگاه عصبی کشور می تواند با اعلام و هشدار حساسیتها و مشکلات و نارساییها و کاستی ها و نقص در عملکردها به چشم و گوش کشورداری تبدیل شود.

جا دارد این روز زیبا را ابتدا به خبرنگاران سخت کوش مجرب و متاسفانه بیکار روزنامه وزین و در محاق توقیف مجدد شرق تبرک بگویم.

متاسفانه ایران ما با اینکه فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله را یدک میکشد به یکی از بزرگترین محبس های خبرنگاران تبدیل شده است. آن هم صرفا به جرم اینکه چیزی میگویند که به مزاق صاحبان قدرت خوش نمی اید.

اگر خبرنگار نتواند انتقاد کند پس این وظیفه را چه کسی انجام دهد؟ کدام دولت و حاکم میتواند بدون داشتن چشمان مراقب (دور از قدرت ) به وظایف حاکمیتی خود به نحو احسن عمل نموده از کجی ها و کاستی ها و انحرافات جلوگیری و کشور خود را به افق سعادت و سلامت و رفاهی که در شان ان باشد رهنمون شود؟

این روز را به همه خبرنگاران مظلوم و محبوس و به همه اهل خبر که مجبورند با تحمل این شرایط سخت به حرفه خود ادامه داده و از فردای خود مطمئن نباشند  تبریک میگویم.

به امید آن روز که همه قدرت تحمل اندیشه غیر خودی را داشته باشیم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
عكس يادگاري
به مناسبت سالگرد تيرباران مبارز انقلابي آمريكاي لاتين
چه‌گوارا زنده است
 

سعيد پورحيدر

 

«ارنستو گوارا دلاسرنا» نام كامل اوست و لقب «چه» را كوبايي‌ها به او داده‌اند، لقبي كه در اين كشور براي خطاب قرار دادن كسي با احترام به كار برده مي‌شود.    

«چه» مبارزي است كه آوازهء او تنها به آمريكاي لاتين محدود نمي‌شود. مجلهء تايم چه‌گوارا را جزو يكي از صد چهرهء تاثير گذار در قرن بيستم انتخاب كرده است. در استكهلم بيش از سيصد عنوان كتاب دربارهء او منتشر شده است. كافه‌اي در مالزي وجود دارد كه روي تمام فنجان‌هاي قهوه‌اش عكس او چاپ شده است و پاتوق طرفداران «چه» است.تفريح جوانان ميلاني، فروش تي‌شرت‌هاي «چه» كنار خيابان‌هاست. دولت برزيل نام چند سينماي اين كشور را «ارنستو چه‌گوارا» گذاشته است. كلاه مدل «چه‌گوارا» پر فروش‌ترين نوع كلاه در تابستان‌هاي تركيه است. مارك «چه‌گوارا» معروف‌ترين مارك سيگار در سودان معرفي شده است و باز هم طبق آمار مجلهء تايم حدود 76 درصد جوانان دنيا «چه» را مي‌شناسند و براي او احترام قائلند. مردم بوليوي به خود مي‌بالند چون «چه» به خاطر آنان و در آنجا كشته شده است هرازگاهي دعواي ميان ملت‌ها هم بالا مي‌گيرد. ايرلندي‌ها معتقدند چون پدر «چه» اهل اين كشور بوده پس «چه» به آن‌ها تعلق دارد. آرژانتيني‌ها مي‌گويند كه چون او مليت اين كشور را داشته و در همان جا تحصيل كرده پس يك آرژانتيني‌است. كوبايي‌ها اعتقاد دارند كه چون «چه» در سرزمين آن‌ها و به‌خاطر آن‌ها جنگيده در يك سخنراني گفته كه افتخار مي‌كند كوبايي باشد، پس او اهل كوبا است. چه‌گوارا را نمي‌توان متعلق به يك كشور دانست،چه آنكه نام و عكس چه‌گوارا امروزه در تمامي كشورهاي دنيا به نماد اعتراض درمقابل استبداد و سرمايه داري نوين بدل شده است.«چه» متعلق به تمامي آزادي‌خواهان ضد امپرياليسم جهانست. ارنستو چه‌گوارا يكي از خيل عظيم  اسطوره‌هاي تاريخ است.

 انديشه و عشق او به انسان فراتر از مرزهاي جغرافيايي و نژادي است.بارزترين ويژگي‌او را مي‌توان روحيهء مبارزه جويي و آشتيناپذيري با ظلم و استبداد در هر قيافه و شكل دانست.او نه مرد سياست بود و نه حسابگر و از دغل‌ها و نيرنگ‌هاي آن بيزار.    

«ارنستو چه‌گوارا» در 14 ژوئن 1928 در «روزاريو» دومين شهر مهم و بزرگ آرژانتين به دنيا آمد. در خانواده‌اي ممتاز از تبار اسپانيايي و ايرلندي كه گرايش‌هاي سياسي چپ داشتند، بزرگ شد. «ارنستو» بزرگ‌ترين فرزند خانواده بود. در سال 1953 از دانشكدهء پزشكي فارغ التحصيل شد و سپس سفر به ديگر كشورهاي آمريكايي را آغاز كرد، سفري كه نقطهء عطفي در زندگي او بود. در سال 1954 زماني كه در «گواتمالا» بود با پشتيباني از حكومت «جاكوب آربنز» كه منتخب مردم بود قدم به عرصهء مبارزات سياسي گذاشت. آربنز در نتيجهء توطئه و در مداخلات تجاوز كارانهء سازمان سيا سرنگون شد و «چه» به مكزيك گريخت. اندكي بعد به فيدل كاسترو و ديگر انقلابيوني پيوست كه با جنبش 26 ژوييه در پي بر اندازي ديكتاتوري «فولژ نيسو باتيستا» در كوبا بودند.«گوارا» در دسامبر 1956 ازجمله مبارزاني بودكه به منظور آغاز مبارزه چريكي از عرشهء كشتي كوچك «گرانما» قدم به خاك كوبا گذاشتند. او كه در اصل پزشك گروه بود همچون يك فرماندهء ارتش شورشي ظاهر شد. درپي سقوط «باتيستا» در دسامبر 1956، چه‌گوارا يكي از رهبران حكومت تازهء كارگران و دهقانان شد و پست‌هاي دولتي متعددي چون رياست بانك مركزي كوبا و وزارت صنايع به او واگذار شد. چه‌گوارا بارها به نمايندگي از كوبا درمجامع مختلف چون سازمان ملل متحد شركت كرد. او در مقام يكي از رهبران جنبش 26 ژوييه به برگزاري گردهمايي‌هاي گروه‌هاي سياسي - كه سرانجام در 1965 به بنيان‌گذاري حزب كمونيست كوبا انجاميد - ياري رساند.گوارا در اوايل 1965 از همهء مسووليت‌ها و پست‌هاي دولتي كناره‌گيري كرد و به منظور كمك به پيشبرد مبارزه‌هاي ضدامپرياليستي و ضد سرمايه‌داري در ديگركشور‌ها، كوبا را ترك كرد وهمراه با داوطلباني كه بعدها در «بوليوي» به او پيوستند، نخست به كنگو «زئير» رفت و در جنبش ضد امپرياليستي آن كشور به رهبري  «پاتريس لومومبا» شركت جست. از نوامبر 1966 تااكتبر 1967 جنبش چريكي بوليوي را بر ضد ديكتاتوري نظامي آن كشور رهبري كرد. درهفتم اكتبر 1967 در عمليات رزمي ساختهء سازمان سيا به دست نظاميان بوليوي زخمي و دستگير و روز بعد از آن تيرباران شد.    

امروزه پس از گذشت سي و هفت سال ازمرگش هنوز هم او يكي از چهره‌هاي محبوب اسطورهاي به خصوص درميان جوانان است. اسطورهء عصيان كه نامش پرچم هر مبارزه‌اي است. شخصي كه تصويرش بر پيراهن‌هاي سرخي نقش بسته كه جوانان معترض بر تن مي‌كنند بي آنكه از انديشه‌هاي انقلابي او خبر داشته و يا حتي جهان بيني او را پذيرفته باشند.    

«چه» مي‌توانست همچون بسياري از فارغ التحصيلان رشتهء پزشكي در گوشه‌اي از دنيا براي خود مطبي دايركند، اما روح عصيانگرش او را واداشت تا به ياري همنوعانش درمناطق استبداد زدهء آمريكاي لاتين بشتابد. زماني كه چه‌گواراي جوان و دوست همراهش «آلبرتو گرانادو» با موتورسيكلت از ردهء خارج توترون 500 مدل 1939، كه تنها به بهاي چند پزوي ناچيز خريداري شده بود، قصد سفر به دور آمريكاي لاتين را جهت درمان بيماران جزامي كرد آمريكاي سرخ لاتين در زير چكمه‌هاي سنگين امپرياليسم جان مي‌داد، اما نه «چه» و نه «آلبرتو» هيچ كدام از اين حقيقت تلخ آگاهي نداشتند.آن‌ها تنها مي‌خواستند مناظر بكر قارهء پهناورشان را از نزديك ببينند و به كمك بيماران جزامي بشتابند، سفري كه پايانش به گونه‌اي ديگر بود و باعث تولد انسان‌هايي شدكه اكنون نام آن‌ها را مترادف با انقلاب به كار مي‌برند.    

 « چه‌گوارا» مردي بود كه هرگز شخصائ در بند مقام، رهبري و يا افتخارات نبود. او اعتقاد راسخ داشت كه مبارزهء چريكي انقلابي، شكل بنيادين اقدام براي كسب آزادي خلق‌هاي آمريكاي لاتين است و اين نتيجه‌گيري ناشي از اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي تقريبائ تمام كشورهاي آمريكاي لاتين بود. «چه» عميقائ بر اين باور بود كه رهبري سياسي و نظامي مبارزه چريكي بايد يگانه باشد و اين كه مبارزه تنها مي‌تواند توسط خود واحد چريكي رهبري شود، نه از طريق دفاتر راحت بوروكرات ها در شهرها.    

چه‌گوارا به معناي واقعي كلمه يك چريك مبارز انترناسيوناليست بود. او مي‌گويد: « هر قطرهء خون ريخته شده در سرزميني كه در زير پرچمش زاده نشده باشي، تجربه‌اي است كه به زندهء ماندگان منتقل مي‌شود تا بعدائ آن را در مبارزه براي رهايي كشورشان به كار برند. همچنان‌كه كه خلقي خود را آزاد مي‌سازد، ‌قدمي بر مي‌‌دارد در پيكار براي رهايي مردم خود ما.»    

«چه» معتقد بود كه هر انساني براي رهايي از ظلم و استبداد بايد بهايي براي‌آزادي‌اش پرداخت كند، او مي‌گويد: «اسكلت آزادي ما قبلائ شكل گرفته است، هنوز گوشت و لباس به اين اسكلت نيامده است، ما بهاي آزادي خود و حفاظت از آن را با خون و ايثار پرداخت مي‌كنيم. ايثار و فداكاري ما آگاهانه است، سيرآزادي طولاني و در بعضي قسمت‌ها  ناشناخته است

هفتم اكتبر 1967 «چه» آخرين سطرهاي وقايع روزانهء خود و گروه چريكي‌اش را نوشت. روز بعد در ساعت يك بعدازظهر در يك درهء كم عرض و تنگ، جايي كه براي درهم شكستن محاصره به انتظارشب نشسته بودند، نيروي عظيمي از دشمن برآن‌ها تاخت. گروه كوچك مرداني كه واحد چريكي را تشكيل مي‌دادند تا گرگ و ميش بامداد قهرمانانه جنگيدند.ازكساني كه در نزديك‌ترين مواضع به «چه» مي‌جنگيدند كسي زنده نماند جزو دو نفر كه به همراه «چه» مجروح و دستگير شدند.    

روز بعد از دستگيري «چه» با شنيدن صداي شليك فهميد كه دو همرزم «پرويي» و «بوليوي‌اش» اعدام شده‌اند. نوبت به «چه» رسيده بود، مجري اعدامش دستخوش ترديد شده بود.

   «چه» با استواري فرياد زد «شليك كن نترس !» آنگاه با شليك يك رگبار مسلسل از كمر به پايين حكم اجرا شد. جلادان دستور داشتند او را از سر و سينه هدف قرار ندهند تا مرگش به تعويق بيفتد. اين تصميم ظالمانه عذاب «چه» را طولاني مي‌كند تا اين‌كه گروهباني كه او نيز مست بوده است گلوله‌اي به پهلوي او شليك مي‌كند و به زندگيش پايان مي‌دهد. اين شيوهء رفتار، درست نقطهء مقابل احترامي بود كه «چه» بدون استثنا نسبت به افسران و سربازان بسياري نشان مي‌دادكه به اسارت او درآمده بودند.    

براي «چه» ساعت‌هاي پاياني زندگي‌اش در چنگ دشمن فرومايه قطعائ بسيار تلخ بوده است; اما هيچ كس بهتر از او آمادگي گذراندن چنان آزموني را نداشت.    

هشتم اكتبر چه‌گوارا تير باران شد.جسدش را به هلي‌كوپتر بستند تا به همه اعلام كنند كه چريك مبارز را دستگير كرده‌اند پس از انتقال جسد «چه» به «هيگوئرا» روستايي درشمال بوليوي، تازه همه فهميدند چه كسي كشته شده است. حكومت وقت از ترس، جسد «چه» را سوزاند و بقاياي استخوانش را در مكان نامعلومي خاك كرد. سال‌ها بعد در پي فشار دولت كوبا و شخص فيدل كاسترو، دولت بوليوي استخوان‌ها را در تابوت گذاشت و به كوبا فرستاد تا «چه‌گوارا» در ميان اشك و احترام دفن شود.    

منابع: چه‌گوارا به روايت فيدل كالسترو- انتشارات بيدگل ترجمهء سيمين موحد

خاطرات ارنستو چه‌گوارا- نشر اشاره- محمدعلي عمويي

ماخذ: روزنامه سرمایه.۱۶/۷/۸۵
ارسال در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
اين مطلب زيباترين، منصفانه‌ترين و در عين حال ظريف‌ترين نقدي بود که در چند وقت اخير در مورد دولت جديد و تفکرات آقاي احمدي‌نژاد ديده‌ام.
 
محمود و ماهاتیر، مقایسه دو دیدگاه
 
ناصر معتمد
 
چندی پیش آقای محمود احمدی نژاد, شبکه دو سیما را به انجام مصاحبه ای در نهاد ریاست جمهوری دعوت کرد .چند ماه قبل از آن هم شبکه دو سیما آقای ماهاتیر محمد نخست وزیر اسبق مالزی را جهت انجام مصاحبه ای مشابه به استودیوی گفتگوی ویژه خبری شبکه دو فرا خواند.
 
اگرچه تکرار تجربیات کشورها عینا ممکن نیست و الگوهای توسعه هر کشور با مقتضیات همان کشور قابل تدوین است , با اینحال شما را به مرور بخشهای مشابه دو مصاحبه ( وبصورت تکمیل یافته با گزیده هایی از سایر اظهارات بیان شده )دعوت میکنیم


ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
دستش درد نکنه این آقا مهدی ما . از بس ای میل های جالب برامون میفرسته و کلی سوژه برای وبلاگ ایجاد میشه که نمونه اش همینه که در زیر میاد

البته خیلی جدی نگیرین. اگر چند چندان هم بی ربط نگفته هر کی گفته(دستش درد نکنه!!!)

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
دوستی به درستی به من تذکر داده بود که زود زود مطلب مینویسم و میگفت باید به خوانندگانمان فرصت بدهیم تا مطالب را بخوانند. بگذریم از اینکه لطف این دوست شامل حال ما شده است. ولی خداییش تو کشور ما از بس بهانه و سوژه برای مطلب نوشتن هست آدم نمیتواند خیلی بی تفاوت از آنها بگذرد و سوژه امروز من هم همین است که میخواهم مطرح کنم.

امروز صبح یکی از همکاران از من در خصوص امکان تهیه دارویی درخواست کرد تا از طریق دانشگاه علوم پزشکی اقدام کنم( به خاطر ارتباط نزدیک اداری که با این حوزه دارم.)

دارو ی مذکور تنها داروی معالج بیماری تب مدیترانه ای بوده و بعد از پرس و جوی فراوان در نهایت گفتند که چند ماه است که این دارو وارد نشده و بهیچ وجه قابل تهیه نیست مگر اینکه از طریق ارتباط با خارج از کشور بصورت شخصی اقدام کنیم.

و در جواب این پرسش که چرا تهیه یک داروی به این مهمی در داخل کشور به این روز افتاده است ؟ گفتند مشمول تحریمهای خارجی شده است.

یکی از دوستهای خوبم که داروخانه دارد نیز گفتند روزی بیش از ۲۰۰ نفر سراغ این قرص را میگیرند و متاسفانه دست خالی برمی گردند.

راست و دروغش پای کسی که این ادعا را کرده (که خود اهل فن و پزشک متخصص است.)اما چیزی که در این وسط شکی در آن نیست این است که صدها بیمار و خانواده های آنان بخاطر عدم دسترسی به این دارو و داروهای دیگر زندگی و امیدشان در خطر است.

به اندازه انرژی هسته ای قبول کنیم که سالم زیستن نیز حق مسلم همه ماست.

ارسال در تاريخ شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

مطلب قابل تامل زیر را در سایت بی بی سی خواندم و از آنجایی که این سایت نسبتا وزین همچنان در بند فیلتر است حیفم آمد ور وبلاگم برای ملاحظه دوستان و خوانندگانم نگذارم.

 

به نظر بنده برج زیبا و خوش منظر آزادی(شهیاد سابق ) زیبا ترین اثر معماری معاصر کشورمان بوده و ظاهرا با وجود احداث این همه برجهای پر زرق و برق و با نماهای زمخت فعلا این افتخار در دست این سازه خواهد ماند

تهران شهر میدان های پر تعداد است. شماری ازاین میدان ها به نمادهای شهری بدل شده اند همانند میدان توپخانه و شماری از آنها را تنها ساکنان نزدیک به آن و اهالی اطراف می شناسند مثل میدان های محله های شرق تهران.

با این وجود تنها یک میدان است که به عنوان      نماد تهران درآمده و درهرجای دنیا که بخواهند از تهران یا حتی ایران یادی کنند، به سراغ آن می روند: میدان آزادی یا شهیاد سابق.

میدان آزادی با وسعتی در حدود ۱۵ هزار مترمربع بزرگ ترین میدان در میان کشورهای خاورمیانه است.

این برج که به نام برج شهیاد معروف است اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال۱۹۷۹ به دلیل اجتماعی که مردم در استقبال از آیت الله خمینی در بازگشت از پاریس به تهران در این میدان انجام داده بودند و سرانجام ۱۰ روز پس از آن به سرنگونی حکومت پیشین انجامید، به میدان آزادی تغییر نام داد.

هرچند نام میدان شهیاد به آزادی تغییر کرده اما هنوز بسیاری از ایرانیان به خصوص مهاجران ایرانی این میدان را به نام شهیاد می شناسند و حتی در سایت اینترنتی شهرداری تهران نیز برج این میدان به نام شهیاد ثبت شده‌است.

این برج در ورودی غربی شهر تهران قرار دارد و اولین عمارتی است که مسافران خارجی پس از خروج از فرودگاه مهرآباد و قدم گذاشتن بر تهران آن را مشاهده می کنند. برخی از معماران و صاحب نظران می گویند که در ساختار اصلی برج از کوه البرز و قله دماوند که مرتفع ترین نقطه ایران است، الهام گرفته شده است



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

سکوت صدای رساي آفرینش است

گوش بسپار به نغمه دل انگیز شكوفايي يك عشق

در لابلای بوته های سبز و تازه زندگی...

نگاه كن!

جوانه در سکوت مي روید و گل

در سکوت مي شکفد

و تو نیز این گونه!در غوغای غربت و تنهايي ام

با شکوه

روييدي...

به خانه كوچك قلبم

مهربان

خوش آمدي...

 

                                                مهین رضوانی فرد

ارسال در تاريخ جمعه دوازدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

هر دم از این باغ بری میرسد!!!

خبر زیر رو دیشب سیمای جمهوری اسلامی پخش کرد و امروز هم سایت بازتاب منتشر نمود.

در این که مقداری نفت نشت شده و ساحل و دریا رو آلوده و تعداد زیادی ماهی زبون بسته تلف شدن حرفی نیست و طبیعیه من هم همانند اکثر ایرانیها و دوست داران محیط زیست متاسف نابودی و یا خسارت بر محیط زیست خودمان باشم. اما...

اینکه میزان این خسارت را با سنجه ای که هیچ سنخیتی با مقیاس های وطنی نداشته و هیچ محلی از اعراب برای اعلام این خسارت به دلار نیست باعث تعجب بنده شد. البته این برای نخستین بار نیست و شاید اعلام کننده فکر میکند با این گونه ابراز وجود پرستیژ بیشتری پیدا میکند.

آیا اعلام اینکه مثلا زیان این لکه نفتی حدود ۵۵۰ میلیون تومان برآورد شده خیلی سخت بود؟؟؟

 خسارت ۶۰۰ هزار دلاری لکه نفتی در خلیج فارس

مدیرکل دفتر زیست دریایی سازمان حفاظت محیط زیست گفت: پیش بینی می شود آلودگی 8 کیلومتری خلیج فارس 600 هزار دلار خسارت به دنبال داشته باشد.

دکتر محمد باقر نبوی در گفتگو با مهر، در ارتباط با آلودگی 8 کیلومتر از ساحل دریای خلیج فارس که طی هفته گذشته ایجاد شده است گفت : بررسی ها نشان می دهد ورود نفت به سواحل خلیج فارس در حدود 600 هزار دلار خسارت بر این دریا وارد کرده باشد.

وی تصریح کرد : برآورد اولیه نشان می دهد در حدود 100 تن نفت وارد سواحل خلیج فارس شده است و این فاجعه ای بزرگ برای این دریا محسوب می شود .

ارسال در تاريخ پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
حکایت زیر ظاهرا از حکیم سخن شیخ شیراز سعدی است.

خیلی لازمه که بسیاری از مدیران این نظام و حتی ما کارمندان میانی هم این حکایت بسیار باارزش رو بخونیم و همیشه خود را رعیت زیر دستان بدانیم

درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی بر او بگذشت درویش سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان  برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوانند؛ اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت : ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی؟
گفت : سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک
پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فر دولت اوست
گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست
ارسال در تاريخ سه شنبه نهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
زمانی شعار میدادند که در جمهوری اسلامی زندان نداریم بلکه دانشگاه ادم سازی داریم. و امید بود زندان جای جنایتکاران و مجرمان و خلافکاران باشد و انهم صرفا برای امن کردن جامعه از وجود انها. و لی اینک متاسفانه چندی است شاهدیم که زندانهای ما محل حبس دانشجوهای این مرزو بوم شده اند.انهم دانشجویانی که تنها جرمشان تفکرشان است و اینکه طوری فکر میکنند که که بعضی ها نمی پسندند.دانشجویی که فکر و ذهن و مشغله اش ابادانی و پیشرفت میهن خود بوده و نمیخواهد به دستور فکر کند و با امر و نهی زندگی... و این است  جرم او و همین است تحمل شکنجه هایی که مو بر بدن ادمی راست میکند و جا دارد دست مریزاد بگوییم بر سردمداران این اعمال که چه نیکو روشی دارند بر رعیت خود و چه زیبا روی بعضی ها را سفید کرده اند . ای کاش همه این مطالبی که از یکی از سایتها برداشته ام صرفا شایعه ای بیش نباشد . و سیستم قضایی ما بری از این تهمت ها باشد....

چنین باد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
شنبه آینده مصادف است با سالروز مولود کعبه امام علی ع .

این روز در کشورمان به روز پدر مزین شده و لازم میدونم این مناسبت فرخنده رو به همه پدرهای تلاشگر سخت کوش و گرامی و صد البته به پدر بزرگوار خودم تبریک بگویم.

و البته از طرف دختر عزیزم سودا و پسر نازم حمیدرضا هم به خودم این روز رو تبریک میگم!!

نامیدن یک روز به نام پدر بهانه ای است بر تجلیل از شمعی که با سوختن خود و سرمایه گذاری از عمر خود . زندگی فرزندان رو گرمی میبخشد.

مادر با روح لطیف و عشق زیبا و عمیق خود و پدر با سوز دل و عرق جبین و امید به آینده به پرورش نهال زندگی خود همت میگذارد. واقعا نمیشه فرقی بین عشق پدر و مادر دلسوز قایل شد.

و شاید وقتی میشه در این مقایسه ادم به راه درست رهنمون بشه که خود در مقام پدر یا مادر باشه.

من عاشق بچه هام هستم. تحمل دیدن خاری در پوستشان برام غیر ممکنه .تنها یک لبخندشان برام عالمی شادی و نشاط میاره. هر چقدر خسته باشم با خنده های اونا احساس آرامش بهم دست میده . و با این وصف حق دارم و وظیفه که پدرم رو همیشه دوست داشته باشم و به ایشون و همه پدرهای مهربون بگم که : عاشق عشق پدری شما هستم. روزتان مبارک و سایه پر خیر شما روی سرمان همیشه مستدام

ارسال در تاريخ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد

دادستان تهران: علت پیشرفت من "تقواح" است

در باره سعید مرتضوی -]ماخذ: سایت روز 

mortazavi.jpg

مازیار رادمنش

در هفته گذشته قاضی سعید مرتضوی دستور اعدام 16 نفر را تحت عنوان اراذل و اوباش صادر کرد و اعدام آنان انجام شد. وی گفت که بزودی حکم اعدام 17 نفر دیگر از اراذل و اوباش اجرا می شود. این اعدام ها که همزمان با موجی از خشونت علیه دانشجویان و زنان صورت می گیرد، تندترین موج خشونتی است که در پانزده سال گذشته اتفاق افتاده است. قاضی مرتضوی دو روز پس از این اعدام ها در برنامه جنجالی کوله پشتی که با مجری گری فرزاد حسنی صورت می گیرد و در هفته گذشته یکی از جنجالی ترین بخش های این برنامه با شرکت سردار رادان فرمانده پلیس تهران از شبکه سوم صدا و سیما پخش شد، ظاهر شد. وی در پاسخ این سووال فرزاد حسنی که پرسیده بود، شما از من ده سال بزرگتر هستید، پس چرا این همه از من جلوتر هستید، گفت: بخاطر تقواح!

سعید مرتضوی کیست؟



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
قالب وبلاگ