بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد
به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد
اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد
وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد
کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد
وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد
کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد
ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد
جگرم را به فلان بي جگر بي غيرت
کمرم را به فلان مردک زن دار دهيد
چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد
گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم
به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد
شعر از مرحوم ابوالقاسم حالت
فعلا تابلوی سازمان رو عوض نکرده اند که برایم بسیار جای تعجب داشت (چرا که اکنون حفظ ظواهر بسیار بیشتر اهمیت دارد تا عملکرد ها ) و من هم از فرصت استفاده کرده عکسی به یادگار گرفتم.!!

فرصتی شد بعد از قریب به ۲۰ سال به روستای زیبای دربند هم سری بزنیم. دربند اکنون بسیار شیک و تر و تمیز شده اما طراوت آن سالها را از دست داده است . چهره دوست داشتنی و روستایی در بند ۲ دهه یش جای خود را به رستورانهای بسیار شیک و تو در تو و پر رنگ و لعاب و صد البته گرانقیمت داده است. پیشنهاد میکنم در این مکان فقط برای سیاحت و طبیعت گردی کنید و دلتان به غذاهای گران و با کیفیت پایین تنگ نشود!!

و این هم تصویری دیگر:

بعنوان یک ایرانی ورود شما را به خاک شهیدپرور ایراناسلامی خیرمقدم عرض میکنم. گفتم «شهید» یاد زمان جنگ ایران و عراق افتادم. همان جنگی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بزرگترین تامین کننده تسلیحات جنگی عراق در طول هشتسالش بود. شما احتمالا بعنوان یک مامور کا.گ.ب در آلمان شرقی آن زمان را خوب بیاد میآورید. من هم بعنوان یک آدم یکلاقبا ترس و وحشتی را که جنگندههای اهدائی شما به صدامحسین ملعون مرحوم!!! در میان مردم ما ایجاد میکرد هروقت که جنگ به بمباران شهرها و غیرنظامیها میکشید، خوب بیاد دارم. شوخی ملیحی بود که با ملت ایران میکردید دیگر
ادامه مطلب...
در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم!
اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند.اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود ! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.
در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت.
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است!!
بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و...
حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است!
او طی 40 دقیقه ی بیولوژیکی از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!سوختهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می کند
لذت میبرم و افسوس میخورم!
لذت میبرم :
*وقتی در اخبار میشنوم که رییس جمهوریا وزیر جنگ و یا نخست وزیر رژیم صحیونیستی به دلایل مالی ٬اخلاقی و هر دلیل دیگر در همان کشور بدست دستگاه قضا به محکمه کشیده میشوند.
*وقتی میبینم در مقابل اقامتگاه رییس جمهور امریکا مادر یک جان باخته در جنگ عراق ماهها خیمه زده و به سیاستهای دولت خود به شدیدترین نحو اعتراض میکند. و یا درست جلوی سر در کاخ سفید آدمک رییس جمهور ینگه دنیا به هر دلیلی به آتش کشیده میشود.
*در همان کشور ینگه دنیا رییس یک دولت کاملا متخاصم تقریبا براحتی در جلسه ای آکادمیک همه سیاستها و اقدامات و زیر و بم همان دولت میزبان را به چالش میکشد.
*وقتی در فرانسه رییس جمهورش براحتی آب خوردن همه زوایای زندگی شخصی و اقتصادی اش زیرذره بین بوده و به محض کوچکترین لغزشی در دام دستگاه قضا پایش گیر است.
*وقتی وزیر خارجه قدر قدرت و استثنایی و اسطوره ای و بسیارمحبوب آلمان غربی به اتهام سوئ استفاده مالی حزبش(دقت کنید خودش نه٬ بلکه حزبش) همه عزت و شوکت و آبرویش از دستش میرود و به تاریخ می پیوندد.
*وقتی در چین مدیر دولت به اتهام سوئ استفاده مالی جانش را از دست میدهد.
وقتی .........
و
افسوس می خورم:
*وقتی شاهد مصونیت مدیران و اصحاب قدرت و ثروت را در کشور خود شاهد هستم. کاش روزی برسد که در کشور خود هم که داعیه عدل و داد و برابری و... را دارند شاهد این باشیم که تیغ قانون برای همه از هر جنس و نژاد و عقیده و طیف و جناح به یکسان برنده باشد. و کسی به لطف وابستگی به کسی یا مقامی و یا جریانی براحتی هرخط قرمزی رو نشکند...
این را گفتم و نوشتم بخاطر تمام تجارب دیده ها خوانده ها وشنیده ها از آرای دستگاه قضا بر علیه عوام و یا کسانی که از جناح رقیب بودند در این سالهای متمادی . اما افسوس که نشد ببینیم شخصیتی یا مدیری در برابر کرسی عدالت سرخ شود و لباس خوش رنگ محبس تنش را بیاراید. شاید هم واقعا موردی پیش نیامده؟ امید که این چنین باشد!
کم که نه هرروز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
ادامه مطلب...




بار دیگر پاییز٬ یاد آن یار عزیز
سینه هامان همه درد٬ دیده هامان همه اشک
نوزدهمین روز از فصل زیبای پاییز برای من همیشه غم انگیزترین روز از زندگیم به حساب می اید. در یکی ازاین روزها در سال ۷۱ در حادثه وحشتناکی مهربان ترین عضو خانواده مان را از دست دادیم. دایی عزیز و مهربانی که چشم و چراغ خانواده و گل سر سبد محافل خانوادگیمان بود.شاید خیلی ها با بنده هم عقیده باشند که در هر خانواده ای معمولا هستند کسانی که بودنشان همانند ستون اصلی خیمه است و فقدانشان شالوده خانواده را از هم میپاشد. نقش دایی مرحوم من هم چنین بود و هر جا بود همه خانواده همانند پروانه دور گل وجودش پر میزد . چه خاطرات زیبایی داشتیم و متاسفانه چه زود تمام شد. داییم درست در روزی دعوت حق را لبیک گفت که سالها پیش پدرشان بدرود حیات گفته بود. و چه تاسف دار بودیک سال بعد از فوت جانگدازش پرواز جانسوز پسر نوجوان ٬زیبا و بسی مهربانش آن هم در اثر سانحه دلخراش رانندگی .چه حکمتی داشت پرواز پدر و پسری که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند
.تا ما در سوگ هر دو بسوزیم و بسازیم.
خدایا به بندگانت چنین تجربه هایی قسمت نکن
چند شب پيش داشتم به طور اتفاقي در شبكه هاي ايراني جستجو مي كردم ببينم ماه رمضان امسال كارگردان ها و نويسنده هاي ايراني چه آشي برايم پخته اند. راستش از دو سال قبل كه به طرز بسيار ناجوانمردانه اي بنده را در قالب يك پيرمرد مافنگي و يك دختر جوانِ مکشمرگِما نشان داده بودند خيلي حساس شده ام.
اتفاقا اين بار ديدم در يك فيلمي بنده را به شكل يك جوان خوشگل درآورده اند كه مي خواهد سرِ يك دختر جوان و يك پزشك ميانسال را گول بمالد! در آن صحنه هاي كوتاهي كه من ديدم اين جوان -كه مثلا من بودم- داشت آقاي دكتر را كه براي گرفتن دو تا دروغ عذاب وجدان گرفته بود، فريب مي داد!
من كه البته افتخار مي كنم آدم ها را از راه بدر كنم ولي چاخان هم حدي دارد. نمي دانم شما آدميزادهاي ايراني تا به حال كارتان به دوا دكتر و بيمارستان نيفتاده يا دوست داريد خودتان را گول بزنيد.
ادامه مطلب...
در اين گزارش به معرفي 10 نابغه اول جهان غرب پرداخته می شود:
ادامه مطلب...
من که عاشق کشاورزی و باغداری هستم و واقعا تنها کاری که هیچ وقت از بچگی تا حالا برای من خسته کننده نبوده کارهای مربوط به این بخش بوده. و لذتی که از پرورش درخت و گل و سبزی به من دست میدهد وصف نشدنی است. گواه آن کاشتن ۱۱ درخت علاوه بر کلی گل و سبزی در حیاط ۸۰ متری منزل است.
جمعه گذشته در باغ کوچکی که به تازگی در منطقه زیبای امامزاده خریده ام برای نخستین بار محصول درخت تقریبا بزرگ گردو را چیدیم. جای دوستان خالی و این هم تصویری از این واقعه مثلا تاریخی!!!

شاید کمتر کسی از اهل ورزش نامی از مرحوم محمد اوراز نشنیده باشد.کوهنورد کم نظیری که قله های سر سخت و سترگ دنیا در زیر گامهای استوار و اراده پولادینش سر خم کردند. کوهنوردی که پرچم پرافتخار کشورش را در خلوت و تنهایی خویش در قله اورست به اهتزاز در آورد. و صلابت قله های سر به فلک کشیده هیمالیا را به سخره گرفت.
مرحوم اوراز در جدالی سخت با یکی از قلل معروف و طوفانی پاکستان در جدالی مظلومانه و جانگداز آخرین ترانه صعود را خواند و به آرزوی خویش یعنی عروج به ابدیت در بلندای کوهستان نایل شد.
چندی پیش برای ماموریت به شهرستان نقده رفته بودم بسیار مشتاق بودم فاتحه ای بر مزار این ورزشکار بخوانم و چنین نیز کردم.

و ای کاش نمیرفتم. مزار این ورزشکار همانند زندگی و مرگش غبار مظلومیت داشت. ظاهرا بدلیل عقاید مردم منطقه و نیز بدلیل تنگنای مالی بستگان این مرحوم. آرامگاه ایشان در دامنه کوه نشانی از مزار معمولی هم نداشت چه برسد به یک شخصیت ملی. تکه پارچه ای روی زمین خالی و تزیینی از تکه سنگهایی که مردم دلتنگی ها و نظرات خود را به یادگار نوشته بودند.
ای کاش مسئولین محلی٬مدیران تربیت بدنی و سایرین وقتی که این مرحوم از فتوحات خود بر میگشت و آنها برای پیشواز و پارچه نویسی و سهم بردن از افتخار او و یا کسب شهرت و محبوبیت از سر و کول هم بالا رفته و سبقت میگرفتند اکنون که تن سرد و بی روح او در بیخ گوش آنها آرمیده ٬زحمت حداقل احداث بنای یادمانی در خور شان ومقامش را میکشیدند. مگر نه اینکه وقتی اوراز پرچم کشورشان را در قلل مهم دنیا به احتزاز در میاورد اینان سر از پا نمیشناختند و از افتخار دستگاه ورزش دم میزدند!! پس کو آن لطف و مرحمت ٬آن هم از اعتبار خود این کشور نه از جیب مبارکشان و نه به خاطر جسم سرد او بل به پاس افتخار ورزشی اش٬ بنایی آبرومند و در خور شان و منزلت کاری که او کرده٬ احداث نمایند؟؟؟
"اعتقاد غالب امروز این است که استوار ترین بنیاد صلح . (نیل به) رفاه عمومی است."
مطلب بالا نخستین سطر از کتاب : اقتصاد با ابعاد انسانی کوچک زیباست. اثر آقای ای. اف .شوماخر میباشد.
غرض:
شاید به دلیل افزایش آگاهی عمومی مردم و یا بدلیل نیاز غیر قابل اجتناب در دنیای رقابتی امروز اغلب دولتها در تلاش برای افزایش سطح رفاه عمومی مردم خود هستند. بگونه ای که حتی به برخی دول پیشرفته اروپایی دولت رفاه نیز تلقی میکنند.چرا که در جهان امروز افزایش سطح رفاه ‘نیاز اساسی جامعه انسانی میباشد.
طبیعی است که بحث رفاه عمومی مبحثی است علمی و بحث کردن دراین خصوص نه در توان علمی بنده است و نه در مجال این مکان.اما بد ندیدم گریزی بزنم به مصادیقی که میشود تحت عنوان شاخص رفاه تعریفشان کرد.
تلقی بنده از این کلمه به معنی اعم آن کلیه زوایای زندگی جامعه انسانی است. به سخنی بهتر از شرایط مترتب بر قبل از تولد احاد جامعه تا بعد از خاتمه زندگیشان میشود در این بحث سخن راند.
ادامه مطلب...
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟،،
فرزندم سلام
ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايت مينويسد. بهش گفتم که اين فرزند ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميوفته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم.
خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد .
فرزند جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800 ، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي : فرزند جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم…
به گزارش ایسنا، سازمان بينالمللي شفافيت گزارش سالانه خود درباره دامنه فساد مالي و اداري در کشورهاي مختلف جهان را انتشار داده است، اين گزارش براي گستردگي فساد شاخصهايي را تدوين کرده و بر اين اساس، کشورهاي مختلف از نظر وجود ميزان فساد مالي و اداري در هر يک از آنها رده بندي شدهاند.
در گزارش سال 2007 اين سازمان، کشور دانمارک همراه با فنلاند و سنگاپور با شاخص عددي يک داراي کمترين ميزان فساد دانسته شدهاند در حالي که کشورهاي برمه و سومالي، با شاخصهاي عددي 179 در پايينترين رده قرار دارند.
اين گزارش براي ايران شاخص عددي 131 را محاسبه کرده که معادل شاخصهاي تعيين شده براي کشورهاي بروندي، هندوراس، ليبي، نپال، فيليپين و يمن است.
ادامه مطلب...
| ||
| ||
|
| ||
|
گویانیوز:سومين سفر احمدى نژاد به نيويورك و اصرارش براى سخنرانى در دانشگاه كلمبيا، با مقدمه توهين آميز و خارج از عرفى كه رييس آن دانشگاه بر زبان آورد مبنائى شد تا آن انتقاد اصلى كه به تصميم گيرى هاى رييس جمهور و مشاوران وى وارد است در پرده جنجال ها ناگفته بماند و در غبار حاصل از بى تدبيرى آقاى بالينجر اين پرسش گم شود كه چرا بايد بى اطلاعى از قواعد ديپلوماسى جهانى، همراه خيره سرى و آسان گيرى زمينه ساز توهين ضمنى به ايرانيان شود. مگر نه ملك الشعراى بهار خطاب به سردار سپه، روزى كه شاه شده بود سرود: شاه شدى كسوت شاهى بپوش. |
ادامه مطلب...
* محمد علی ابطحی- نقل از وب نوشت
منشور کوروش هخامنشی با ارزش ترین یافته های باستانشناسان در نوع خود بوده و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال آن زمان٬ میتوان به عظمت و عمق کلام آن پی برد و تحسین نمود.
امید که بعد گذشتن هزاران سال شاهد به بار نشستن اهداف مترقی این منشور در جهان پر از شور و شر کنونی باشیم.
... همه جهان
... مرد ناشایستی به نام نبونید به فرمانروایی کشورش رسیده بود.
... او آیینهای کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی جای آن گذاشت.
معبدی به تقلید از نیایشگاه «ازگیلا» برای شهر «اور» و دیگر شهرها ساخت.
او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند میکرد. خشونت و بدکرداری.
او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت می کرد، اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش مردوک «Marduk» خدای بزرگ روی برگرداند.
او مردم را به سختی معاش دچار کرد، هر روز به شیوهای ساکنان شهر را آزار میداد، او با کارهای خشن خود مردم را نابود میکرد ... همه مردم را.
از ناله و دادخواهی مردم، انلیل «Enlil» خدای بزرگ (=مردوک) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند (منظور آبادانی و فراوان و آرامش).
مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانهاشان رو به ویرانی میرفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به بابل بازگردند.
ساکنان سرزمین سومر «Sumer» و اکد «Akad» مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه کشورها به جستجو پرداخت، به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد.
آنگاه او نام کورش پادشاه انشان «Anshan» را برخواند، از او به نام پادشاه جهان یاد کرد.
او تمام سرزمین گوتی «Guti» و همه مردمان ماد را به فرمانبرداری کورش درآورد. کورش با هر «سرسیاه» (منظور همه انشان ها) دادگرانه رفتار کرد.
کورش با راستی و عدالت کشور را اداره میکرد. مردوک خدای بزرگ با شادی از کردار نیک و اندیشه نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
بنابر این او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد، در حالیکه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام بر می داشت.
لشگر پرشمار او همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره میسپردند.
مردوک مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او نبونبد شاه را به دست کورش سپرد.
مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اکد و همه فرمانروایان محلی فرمان کورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادان شدند و با چهره های درخشان او را بوسیدند.
مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان.
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره چیشپیش، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
از دودمانی که همیشه شاه بودهاند و فرمانرواییاش را بل «Bel» (خدا) و نبو «Nabu» گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛
همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
وضع داخلی بابل و جایگاه مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم. نبونید مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.
من بردهداری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند، فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.
او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسر من و همچنین بر همه سپاهیان من،
برکت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مردوک همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشستهاند.
همه پادشاهان سرزمین های جهان، از دریای بالا تا دریای پایین (دریای مدیترانه تا خلیج پارس)، همه مردم سرزمینهای دوردست، همهٔ پادشاهان آموری «Amuri» همه چادرنشینان،
مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
من شهرهای آگاده «Agadeh»، اشنونا «Eshnuna»، زمبان «Zamban»، مِتورنو «Meturnu»، دیر «Der»، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود را از نو ساختم.
فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به جایگاههای خود برگرداندم، خانههای ویران آنان را آباد کردم.
همچنین پیکرهٔ خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک به شادی و خرمی،
به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاه مقدس نخستینشان بازگرداندم،
هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند، بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: " کورش شاه، پادشاهی است که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه."
بی گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همهٔ مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به همه مردم اعطا کردم.
...
... باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانیدم...
... دیوار آجری خندق شهر را،
که هیچیک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانده بودند،
... به انجام رساندم.
دروازههای بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب سدر و ردکشی از مفرغ ...
...
...
... برای همیشه.
روایتی از نحوه کشف این اثر گرانبهای تاریخی:
ادامه مطلب...
این برنامه در حالی توسط روسای این دانشگاه ترتیب داده شده است که مقامات کاخ سفید به عنوان بلند پایه ترین رهبران آمریکا و مدیران شهری و شورای شهر نیو یورک شدیدا به این برنامه اعتراض کرده و خواستار لغو آن شده اند. لیکن دانشگاه در تصمیم خود مصر بوده ورییس دانشگاه کلمبیا نیز این رویداد را به عنوان بخشی از «سنت دیرینه دانشگاه به عنوان محلی برای تبادل نظر و گفتگوهای جدی» عنوان کرده است.
در اینکه آقای احمدی نژاد در این جلسه چه خواهد گفت و آیا همانند چند سخنرانی قبلی اسباب تهیه سوژ ه و خوراک مناسب برای رسانه های خارجی !!! خواهد شد یا نه ؟ بحثی نمیکنم . من تنها دوست دارم مدیران و رهبران ما یک آموزه از این اقدام کشور متخاصم یاد بگیرند.
و آن درس دمکراسی و تحمل افکار و نظر دیگران و شنیدن سخن مخالف است.
ما که این همه امریکا را دشمن خود می انگاریم بهتر است یاد بگیریم دشمن ما چگونه با ما رفتار میکند و بهتر است بیاموزیم که لا اقل اگر نمیتوانیم نظرات رهبران کشورهای به زعم خود دشمن را در خاک خود بر بتابیم ٬ به انتقاد ملت خود گوش شنوا داشته باشیم.
وقتی که دانشجویانی که زاده این خاکند و عاشق ایران وجرمشان فقط انتقاد از روش کشورداری است٬ وقتی رانندگان شرکت واحد فقط به جرم اعتراض به وضع معیشتشان است ٬ و..... با چنان مجازات هایی رو برو میشوند. چگونه به خود اجازه می دهیم به سیاستهای دیگران دست اندازی کنیم؟
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
چنین باد
