تبليغاتX
قوشچی . ghooshchi
قوشچی . ghooshchi
وقتی زور جامه ی تقوا می پوشد بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید! # معلم فقید دکتر شریعتی#

بالاخره بعد از نزدیک به دو سال تحمل درد و رنج و درمان مستمر اما بی نتیجه ٬ پسر خاله مهربان و رنجورم عصر روز دوشنبه به ابدیت پیوست و دیروز ظهر در خاک نرم آرام گرفت تا از این به بعد از آلام زخم وحشتناک دستش دیگر گله و شکایت نکند. دیگر مصرف بی حد تسکین دهنده های قوی را تجربه نکند. از خواهش های پسر کوچک و بازیگوشش که چه وقت خوب می شود تا با او کشتی بگیرد خبری نباشد ٬ نگاههای معصومانه سارا و پریسا را نظاره گر نباشد ٬ از ناتوانی در برابر کوچک ترین امور زندگیش شرمگین نباشد  و چه مظلومانه در تنهاترین ساعات زندگیش به دیدار حق شتافت در حالیکه میلیونها تومان هزینه و درد و رنج نتوانست کوچکترین شفایی به او بخشد.

چه سخت است وداع با کسی که همیشه بسان برادر ی که نداشتم دوستش داشتم ... در لحظه لحظه ای که پیکر بی جانش را روی دوشم می کشیدم روزهای زیبایی را در خاطرم مرور می کردم که دیگر تکرار نخواهند شد. مهربانیهایش نگاههای زیبا و گرمش و البته ناملایمات بسیاری که در مسیر زندگیش اتفاق افتاده بود . همه و همه فقط به خاطره ای تبدیل خواهند شد...

بعضی وفتها آرزو میکردم که ای کاش پسر خاله من تا این حد  خوب و مهربان نبود تا در وقت وداعش این قدر نمی سوختیم... شاید بیشتر از زخم های بدنش درد ناشی از بی مهری های نظام درمانی کشور رنج اور بود . در کشوری که می توانست به نحوی اداره شود که افرادش دغدغه روزهای بیماری نداشته باشند و مطمئن از دارو و درمان باشند چنین بیماران بدون هیچ تکیه گاهی محکوم هستند در صورت داشتن تمکن مالی به تزریق همه دارو ندارشان به پزشکان و بیمارستانها بپردازند و در غیر آن منتظر ...

و چه سعادتمندند طبیبان حاذق ما که با سرکیسه کردن فوق وحشتناک بیماران به خوشگذرانی در زیباترین جزایر و سواحل دنیا مشغولند...

و

او رفت و یاد او ماند

*****************************************************

از همه عزیزان که موجب تسلای ما در این ماتم بزرگ بودند صمیمانه سپاسگزارم. شاد ی همه آرزوی من است.

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط قنبر آقایی زاد

بنی آدم اعضای یکدیگرند

.....

در این اوضاع قمر در عقرب کشوری و لشکری و ... که بهانه برای پوچی و یاس و نگرانی و افسردگی کم نیست. مریضی مهربانترین و دوست داشتنی ترین پسر خاله ام برایمان به کابوسی دردناک تبدیل شده است. نه حال خنده و شادی داریم و نه لذایذ مادی برایم جذابیت دارد. در همه احوال یادآوری چهره تکیده و کاملا عوض شده او دنیا را روی سرم به آواری سهمگین تبدیل می کند.

اگر چند گریزی نیست ولی آرزو میکنم هیچ بنده ای از بندگان روی زمین مریض در حال احتضار آن هم در این سن و سال و با این درد و رنج نبینند.

آری رسول قنبری پسر خاله نازنینم ۱.۵ سال است با خوره بزرگی در بدن نازنینش در حال کشمکش است . مرضی که نه جانی و رمقی برایش گذاشت و نه مالی... مرضی که اگر سیستم بهداشت و درمان مناسب و با وجدان و ... داشتیم نه او و نه خیل عظیمی از چنین بیماران چنان منتظر روزهای واپسین خود نمیشدند .

یادم نمیرود چند صباحی نیست که یکی از بلندپایه ترین مقامات کشور در جایی می فرمود که کاری میکنیم که چنین بیمارانی وقتی چنان درد بزرگی را تحمل میکنند دیگر دردهای دیگری چون کمبود دارو و درمان و پزشک و هزینه درمان و دیگر را نخورند.

بله مریض ما بهمراه اغلب چنین بیمارانی میلیونها تومان خرج این بیماری لعنتی کرد ه اند ولی بدتر از اینها نحوه برخورد سیستم درمانی کشور با اینها ست . جایی که در مرکز استانش داروی  مرفین برای تسکین موقتی بیماریش یافت نشد و در پایتختش نیز چنان با مشکل و سرگردانی و التماس دارو را پیدا کرده بود که وقتی شرح میداد آرزو کردم می مردم و نمی شنیدم.

مریض ما اولین نیست و متاسفانه آخرین نیز نخواهد بود. ای کاش برخی پزشکان این مرز و بوم که در شعار دادن آخر مرام و انساندوستی و گذشت هستیم! در مواجهه با این گونه بیماران و همه بیماران به آنها به چشم چاپخانه اسکناس نگاه نمی کردند. ای کاش فقط به اندازه پولی که می گرفتند و می گیرند با آنها مهربان بودند و توجهی بیشتر به جسم و جان آنها می کردند.

ای کاش جان انسانها و سرمایه انسانی کشور آنقدر ارزش داشت که نهاد متولی سلامت کشور خود بدنبال کشف واینگونه بیماران و مداوای آنها می کرد. چرا که فقط چند ماه تاخیر در شناسائی بیماری دهها خانواده و سه فرزند کوچک او را ناامید از دنیا و .. کرده است.

اگر چند چنان انتظاری آنهم در شرایط فعلی کشورمان انتظاری بسیار بی جا و دور از منطق می نماید.

با همه این تفاصیر هم چنان محتاج دعای همه بندگان خوب خدائیم تا چشممان به سلامتی برادر عزیزم روشن گردد.

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط قنبر آقایی زاد
پاییز را با بارش خوب باران شروع کردیم و امیدوار بودیم این باران بی سابقه مقدمه بارش مناسبتر برف باشه و خاطرات خشکسالی های متمادی و وحشتناک هم از خاطرمان محو شود. اما دریغ... ماه زمستان هم دارد تمام می شود ولی تقریبا هیچ برفی افتخار باریدن نکرده و فکر میکنم بارندگی شهرهای کویری از آذربایجان ما بیشتر باشد.

سال دیگر وضع کشاورزی و آب شرب و بدتر از همه وضعیت دریاچه رو به زوال مان چه خواهد شد خدا می داند.

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط قنبر آقایی زاد
  هفته پیش برای بازدید از پروژه های آبرسانی به روستاهی شهرستان ماکو عازم این منطقه شدیم.

در خلال این برنامه توفیقی شد در منزل آقای حاج هادی خلیفه ای رئیس سابق و بازنشسته آب و فاضلاب روستائی شهرستان ماکو حاضر شده و دیداری تازه کنیم. حاجی از فعالان دلسوز و با سابقه ۲۹ ساله در امرتوسعه روستائی منطقه بود و در آخرین سمتش  منشاء خدمات بسیار خوبی در خصوص آبرسانی به روستاهای شهرستان ماکو بود. فردی بشاش و خوش برخورد و کاری که البته به خاطر برخی ناملایمات سیاسی و تنگ نظری مجبور شد زودتر از موعد بازنشسته شود.

 

خاطرات فراموش نشدنی با ایشان داریم و برایش آرزوی سلامتی کردیم.

در سایه تلاش های ایشان و مجموعه فعلی همه پروژه های شهرستان در بهترین وضعیت اجرائی بوده و انشالله سال بعد شاهد بهره برداری از آنها خواهیم بود.

   از راست: من و آقای خلیفه ای و آقای عمرانی(رئیس آب و فاضلاب روستائی خوی)

 

و عکسی به یادگار در حیاط منزل مسکونی آقای خلیفه ای

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قنبر آقایی زاد
نمایی بسیار زیبا از شهر کوچک من قوشچی:

این تصویر از دامنه کوه معروف به سوغان داغی و محل اسقرار قسمتی از تاسیسات رفاهی و توریستی باری ثبت شده و در آن قوشچی کوچک ما در نمایی زیبا دیده می شود.

آنایوردوم قوشچی

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط قنبر آقایی زاد
 

ارسال در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط قنبر آقایی زاد
دیروز و پریروز به منظور بازدید از روند پیشرفت فیزیکی پروژه های آبرسانی به روستاهای شهرستان تکاب و نیز بررسی وضعیت آب روستاهای این شهرستان از نزدیک در این شهرستان زیبا و باستانی بودیم. سهم این شهرستان از اعتبارات امسال بالغ بر ۱۳۰۰۰میلیون ریال بوده و برای حدود ۳۳ روستای آن پروژه  آبرسانی اجرا میگردد.

خوشبختانه همانند اغلب شهرستانهای استان در سال جاری پیشرفت پروژه ها بسیار عالی بوده و جلوتر از اعتبارات پرداختی می باشد.امیدواریم بتوانیم با تخصیصهای مناسب اعتبارات مصوب مردم روستاهای محروم منطقه را در آینده نزدیک از نعمت بی بدیل آب آشامیدنی بهداشتی بهره مند سازیم. من به شخصه وقتی به روستاهای دورافتاده ای همچون روستای آی قلعه سی که روستایی واقع در آخرین نقطه استان می باشد سر میزنم و محرومیت آنها در زمینه آب آشامیدنی را می بینم بسیار ناراحت می شوم و همچنین وقتی میبینم سهمی اگر چند بسیار اندک در محرومیت زدائی آنها ایفا میکنم احساس خرسندی می کنم.

و اما تصاویری چند از این منطقه باستانی و زیبا...

آثار باستانی تخت سلیمان و روستای خوش منظره نصرت آباد

تخت سلیمان

و تخت سلیمان آثاری با قدمت پادشاهی ساسانیان

تخت سلیمان

و کوه زندان یا زندان سلیمان. البته تماشای شکوه و عظمت این کوه از قله آن لذت دیگری دارد!

زندان سلیمان

روستا و کوه آی قلعه سی

آی قلعه سی

فرش آهنین افشار تکاب:

قالی افشار تکاب

و بنده به همراه مدیر خوش فکر و فعال و خوش اخلاق شرکت آب و فاضلاب روستائی تکاب آقای سید سجاد موسوی

آقای سید سجاد موسوی و بنده در روستای آی قلعه سی

ارسال در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط قنبر آقایی زاد
امروز مصادف است با دوم خرداد که یاد آور یکی از مهمترین رویدادها و شاید حماسه های مردم ایران در طول تاریخ. حماسه ای که بخودی خود دنیایی را در بهت فرو برد و البته به دلایل مختلف که نمیتوان در اینجا بیان کرد !!! بجای اینکه نهال دمکراسی حاصل از رویداد خرداد ۷۶ میوه شیرین خود را به مردم ارزانی کند بدلایل مختلف نتوانست آنگونه که شایسته اش بود به بار بنشیند و میوه ای برساند.

۳۶۵ روز گذشت . در دوم خرداد سال گذشته من نخستین مطلب خود را در این وبلاگ نوشته و به خیل عظیم وبلاگ نویسان پیوستم.

اقدامی که برایم تجربه ای بسیار شیرین بود و هنوز هم علیرغم برخی ناملایمات لذت خود را حفظ کرده است. همانگونه که از نام وبلاگ مشخص است . من در این یک سال گذشته سعی نموده ام از هر دری مطلبی بنویسم. از مسائل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی گرفته تا خاطرات شخصی و برداشتهای خودم از جامعه .

در این یک سال تعداد ۱۹۳ مطلب گوناگون را نوشته یا انتخاب کرده و منتشر نموده و ۵۴۵۵ میهمان عزیز نیز در سفره با برکت خود داشته ام. عزیزانی از بیش از ۳۰کشور دنیا.

بعد از کشور خودم بیشترین بازدید کننده ها از انگلستان امریکا استرالیا مالزی فنلاند ترکیه و کویت بودند.

جا دارد از همه عزیزان و دوستان و بازدید کننده های عزیز مخصوصا کسانی که با نظرات لطف خود مرا راهنمائی و تشویق کرده اند قدردانی نمایم.

به امید آبادانی و بهروزی برای همه هم وطنان و دوستان گرامی...

یا حق

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط قنبر آقایی زاد
قالب قبلی ( قالب پرتقال )با اینکه رنگ و روی دلچسبی داشت و حسابی دهن آدم و آب می انداخت ولی حسابی تکراری شده بود و داد بعضی از دوستان رو هم در آورده بود . عوضش کردم اما قالب نو چندان هم به دلم ننشست اگه قالب زیباتری دیدم یا معرفی کردین عوضش میکنم.

این روزا تنبل هم شدم و هر کار میکنم تا گزارش خلاصه ای از سفر به جنوب کشور رو بنویسم بازم دستم به کار نمیره! امیدوارم بزودی گزارشی مصور از سفر دلچسبمان منتشر کنم. فعلا تا آن وقت خوش باشید و خوش باشیم...

یه شعار زیبا هم شنیدم به خوندنش می ارزه:

بیائید ممنوع است ها را ممنوع کنیم!

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط قنبر آقایی زاد
بی مقدمه یکی از زیباترین هنرهای شعری شاعر چیره دست آذری ُ شهریار فقید که تضمینی است از یکی از اشعار سعدی تقدیم عزیزان میکنم:

امید که قبول افتد

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی؟

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه؟

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

چو بدانست که در بند تو خوش تر ز رهایی

ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط قنبر آقایی زاد

   برای شرکت در همایشی به همراه تنی چند از همکاران ، ساعت 20 روز 22 بهمن راهی فرودگاه ارومیه شدیم تا انشا الله با پرواز شماره 276 و ساعت 21.30 راهی تهران شویم. با اینکه برف از ساعتی قبل شروع به باریدن کرده و هر لحظه به شدت آن اضافه میشد و پیش بینی لغو پرواز دور از انتظار نبود لیکن اطلاعات پرواز فرودگاه ، با اعلام بی اطلاعی از پرواز، ما و همه مسافران را در بلاتکلیفی نگه داشت. سالن فرودگاه مملو از مسافر ان خسته و سرگردان بود. باز هم خدا اقای فردوسی پور و برنامه نودش رو حفظ کنه که باعث شده جمع کثیری خود را با نمایشگرهای پخش کننده برنامه سرگرم کنند.

    اعلام شد پرواز تهران به ارومیه ساعت 24.20 دقیقه به ارومیه خواهد رسید.( این اعلام ساعت خودش هم باعث کلی مزاح شد تا در این بلاتکلیفی و خستگی و نگرانی گوشه ای از لبهای بعضی مسافران که متوجه چنین اشتباهی شدند بخندد.) تا اینجا یعنی ما حداقل شاهد 4 ساعت تاخیر خواهیم داشت. باز هم جای شکرش باقی بود چون همایش ما ساعت 7.30صبح فردا بود و میتوانستیم در تهران چند ساعتی استراحت کنیم.

    هواپیما ساعت 30 دقیقه بامداد روز 23 بهمن در میان برف زیاد در باند نشست. سریع مسافران پیاده شدند و ما نیز سوار.لیکن دریغ از پرواز...

   من هم با دیدین هواپیمای بوئینگ 747 کلی ذوق زده شدم که اگر چه چند ساعتی معطل می شدیم لیک برای اولین بار سوار این نوع هواپیما میشوم. بیش از 200 صندلی خالی بود و برایم تعجب آور که چرا پیش بینی مسولان پرواز اینگونه بوده... خلاصه تا ساعت 4.30 و در کمال بی خبری داخل هواپیما نشستیم. بالهای مملو از برف آن با صرف یک ساعت وقت شسته شدو بالاخره ساعت 4.30 پرواز کردیم.

   با اعلام خلبان محترم مبنی بر عدم دید کافی در فرودگاه مهرآباد ، در فرودگاه امام هواپیما بر زمین نشست و ما آماده خروج از هواپیما. لیکن بعد از 1.5 ساعت معطلی مهماندار اعلام کرد فقط آنهایی میتوانند پیاده شوند که وسایلی در قسمت بار نداشته باشند زیرا هواپیما باید برای تکمیل تشریفات پرواز راهی مهرآباد شود. من باعده ای از همکاران آماده پیاده شدن بودیم که گفتند ما نمیتوانیم پیاده شویم چون فرودگاه بین المللی است و برای خروج از آن بایستی گذرنامه داشته باشیم. با کلی خستگی روحی و جسمی و بعضی نیز با عصبانیت واعتراض به صندلیهای خود برگشتیم.نیم ساعت بعد دوباره خلبان اعلام کرد  میتوانیم پیاده شویم که این بار گارد حفاظتی مانع بودند که با قشقرق و اعتراض مردم و پادرمیانی بعضی نمایندگان مجلس که درجمع بودند با حدود 100 نفر از مسافرین موفق به خروج از فرودگاه شده و با حدود 1.5ساعت طی طریق به دانشگاه شهید بهشتی (محل همایش )رسیدیم  ،اما دریغ از یک معذرت خواهی یا توضیحی از جانب مسئولین مربوطه.

    جالبترین قسمت سفر آخرین قسمت آن بود که از زبان همکارمان که مجبور به ماندن در هواپیما شد اینطور بود:

   قرار بود هواپیما بلافاصله بعد از پیاده شدن مسافرین مذکور به طرف مهرآباد پرواز کند. در جواب پرسش مسافرین در ساعت 7.30 ،که چرا پرواز انجام نمیشود ،میگویند خلبان قبلی شیفت کاریش تمام شده و بایستی خلبان جایگزین بیاید. نیم ساعت بعد ازآمدن خلبان، کمک خلبان و نیم ساعت بعد از وی مهندس پرواز می اید. وقتی همه کادر پروازی آماده میشوند ،ماشینی که وظیفه جابجایی هواپیما بطرف باند را داشته ،آماده نبود.بعد از اینکه هواپیما در باند فرودگاه مهرآباد مینشیند ،بدان اجازه حرکت بطرف توقفگاه و پیاده شدن مسافرین نمیدهند چرا که در برنامه کاری آن ساعت فرودگاه چنین فرودی پیش بینی نشده بود.

.... خلاصه کلام

   پرواز ارومیه تهران بجای یک ساعت معمول 13ساعت طول کشید .بدون اینکه مسئولی خم به ابرو بیاورد.

برای پرواز 250نفری همواپیمایی 480 نفری اعزام شده بود.

هزینه دوبار پرواز و فرود و آن همه در جا کار کردن ، هزینه اتلاف وقت بیش از 3000 ساعت وقت مردم آن هم با دلهره و اضطراب وصف نشدنی، مریضی و بی حال شدن بعضی از کودکان و بانوان، گفتگوها و مجادله بیشمار با کادر پرواز و خدمه فرودگاه امام و .... همه خاطره ای بس تلخ و فراموش نشدنی برای همه آنهایی که در این پرواز بودند بوجود آورد. و نهایت بی برنامگی ، عدم توجه به شان و منزلت مشتری و هم وطنان را نشان داد.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط قنبر آقایی زاد
بهتر از این نمیشه. اگر چه خیلی دیر اومد اما قدمش روی چشممون . بله ... برف رو میگم الان که ساعت ۷.۴۵ هستش در حالی برف به شدت داره می باره که برف زیادی هم رو زمین هستش.

خدا رو شکر. اولین برف زمستانی مون به یکی از کم سابقه ترین بارش ها در این چند ساله اخیر تبدیل شده.

همین

برف

ارسال در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط قنبر آقایی زاد

مطلب زیر را در سایت عصر ایران خواندم و با امتحان امکانات این سایت متوجه شدم که خیلی به درد وبلاگ نویسی میخورد خیلی آسانتر هست و امکانات جالبی برای ادیت کردن عکس دارد.

دوست داريد عکسي را که خودتان گرفته ايد، يا تصويري را که دوست داريد، تغيير دهيد؟ مثلاً يک قسمت از آن را برش دهيد، يا اينکه آن را روشن تر کنيد؟ ویا جلوه های خاصی به آن بدهید؟

 

تعدادي دانه برف روي تصويرتان بنشانيد، يا حالا که ايام جشن هاي سال نو ميلادي است، روي سرتان در تصوير کلاه بابانوئل بگذاريد؟ براي همه اين کارها، حتماً نصب و يادگيري برنامه فتوشاپ لازم نيست. سري به این سايت  http://pixenate.com بزنيد.

 

در قسمت گزينه يک مي توانيد تصوير خودتان را از کامپيوتر انتخاب کنيد و در قسمت هاي بعدي هم امکان انتخاب هر کدام از افکت ها وجود دارد تا عکسي مطابق دلخواه تان داشته باشيد و آن را به راحتي ذخيره کنيد.

 

ارسال در تاريخ دوشنبه دهم دی 1386 توسط قنبر آقایی زاد
دیروز برای بازدید از میزان پیشرفت پروژه های آبرسانی به روستاهای شهرستان پیرانشهر به این منطقه رفتم.

این شهر در حدود ۱۰۰ کیلومتری ارومیه و در مرز عراق واقع شده و از مشخصه های بارز آن بازار اجناس وارداتی از عراق و ترکیه(اکثرا قاچاق ) میباشد. بازاری که همه روزه بویژه ایام تعطیل خیل عظیمی از مردم را به سوی خود میکشد. البته بنا به قول مردم این شهر جیره بندی شدن بنزین تاثیر سوئ محسوسی در بازار گذاشته است.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه هشتم آذر 1386 توسط قنبر آقایی زاد

عشق و دیوانگی



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط قنبر آقایی زاد
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :
»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
ارسال در تاريخ یکشنبه ششم آبان 1386 توسط قنبر آقایی زاد
باغداری هم عالمی داره مخصوصا برا ی کسانی که کمی علاقه و امکاناتشو داشته باشن.

من که عاشق کشاورزی و باغداری هستم و واقعا تنها کاری که هیچ وقت از بچگی تا حالا برای من خسته کننده نبوده کارهای مربوط به این بخش بوده. و لذتی که از پرورش درخت و گل و سبزی به من دست میدهد وصف نشدنی است. گواه آن کاشتن ۱۱ درخت علاوه بر کلی گل و سبزی در حیاط ۸۰ متری منزل است.

جمعه گذشته در باغ کوچکی که به تازگی در منطقه زیبای امامزاده خریده ام برای نخستین بار محصول درخت تقریبا بزرگ گردو را چیدیم. جای دوستان خالی و این هم تصویری از این واقعه مثلا تاریخی!!!

گردو

ارسال در تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 توسط قنبر آقایی زاد
امروز میخواستم در مورد روز کارمند مطلبی بنویسم به این مضمون که به نظرم در میان همه مناسبتهای مختلف در تقویم ما روز کارمند شاید فرمایشی ترین و کم طرفدارترین مناسبت باشه. بخصوص اگه دولت مثل امسال بی چیز و بی پول باشه و به این مناسبت پاداشی به کارمندها نده دیگه کسی یادش نمیمونه که روز کارمند کیلویی چند!! شاهد این مطلب هم این هست که فکر نکنم کسی اس ام اس تبریکی به این مناسبت دریافت کرده باشه.من که دریافت نکردم. نمیدونم دلیلش عملکرد خودمان است یا محبت مردم به دولت خودشان!

بگذریم

امشب پدر و مادر مهربانم بطور غیر مترقبه ای به منزل ما آمدند و دیدم یک بسته شیرینی با شاخه ای گل در دستشان است. دلیلش را پرسیدم گفتند روز کارمند مبارک و تازه خودم متوجه آن شدم.

و این شد که شاهد زیباترین و خاطره انگیزترین روز کارمند زندگی کارمندیم شدم  و شیرین ترین شیرینی رو نوش جان کردیم.

کارمند روزت مبارک

ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط قنبر آقایی زاد

سکوت صدای رساي آفرینش است

گوش بسپار به نغمه دل انگیز شكوفايي يك عشق

در لابلای بوته های سبز و تازه زندگی...

نگاه كن!

جوانه در سکوت مي روید و گل

در سکوت مي شکفد

و تو نیز این گونه!در غوغای غربت و تنهايي ام

با شکوه

روييدي...

به خانه كوچك قلبم

مهربان

خوش آمدي...

 

                                                مهین رضوانی فرد

ارسال در تاريخ جمعه دوازدهم مرداد 1386 توسط قنبر آقایی زاد
قالب وبلاگ