بنام او که همه چیز ازاوست
زمانی دوستی ( که کمتر از نصف من از سالهای عمرش میگذشت ) از من پرسید زندگی چگونه چگونه چیزی است؟ گفتم همانند میوه شیرینی است که وقتی شروع به خوردن میکنی چنان حرص و ولع داری که شاید حتی مزه آن هم برایت قابل احساس نباشد اما وقتی به نیمه آن رسیدی و متوجه میشوی که چقدر شیرین و دل چسب است دوست داری آرام آرام میل کنی اما چه سود که بزودی تمام خواهد شد.! من تا حوالی ۲۰ سالگی اصلا احساس سرعت گذشت ایام برایم غریب بود لیکن بعد از آن بویژه در این دهه اخیر به سرعت برق وباد میبینم که چه زود ایام و ماهها و سالها پی در پی پشت سر هم میرسند.به اعتقاد حقیر زندگی انسان هم عین فصول سال ۴ فصل دارد: ۲۰ سال نخست بهار زیبای حیات آدمی است. زمانی است که هر لحظه که میگذرد طراوت و تازگی ادمی بیشتر نمایان است.
۲دهه دوم زمان به بار نشستن سالهای عمر است و زمان بار دهی و تلاش و سنگین شدن شاخه های تنومند انسان در زیر بار زندگی وهمه مسئولیتهای آن.
وقتی تنه تنومند بشر از بار تابستانی سبک میشود دو دهه پاییزی است که براحتی سایه سنگین خود را در سرت میگستراند.در فصل پاییز عمر اگر چشم بصیرتی باشد میشود براحتی تنوع رنگ و چین و چروک ظاهری و باطنی و همچنین زمستان سرد را احساس کرد.
از زمستان بگذریم خودش خواهد آمد!!!!
(البته مقدمه بالا در شرایط عادی قابل تعمیم است و ممکن است در همه به همان نظم و آراستگی صدق نکند و بقولی خدای نکرده پاییز کسی در همان بهار نمایان شود)
![]()
آرزو میکنم عمرتان با نظم و زیبایی فصول زیبای سال با خوشی شادکامی قرین باشد. ![]()
![]()
از مقدمه که بگذریم عرضم به حضور انورتان:
در چنین روزی در۵ آذر ماه سال ۱۳۴۵ مهمترین حادثه تاریخ!!! به وقوع پیوست و بنده به سلامتی و میمنت چشم به این جهان گشودم و اگر چه پاییز بود اما بهارم را از پاییز رنگارنگ آغاز نمودم
تصویری از بنده در کمتر از یک سالگی

تمام عمر ۱۸ساله ام تا گرفتن دیپلم از دبیرستان شهید صمد قنبری قوشچی در روستای آن زمان(بسیار سر سبز و زیبای) قوشچی (اگه چشمش نزنین )که الان شهر شده گذشت.
سال ۱۳۵۳:

سال ۱۳۵۵ کلاس پنجم ابتدائی
یادش به خیر یکی از پر خاطره ترین سالهای تحصلیی:

.این عکس مربوط است به سال ۱۳۵۵ شمسی و در ورودی دبستان انب سینای قوشچی . افراد ایستاده: نفر وسط آموزگار دوست داشتنی مان آقای محمد علی جاهد قوشچی ُ سمت راست عکس هم کلاسیمان جواد رضایی و سمت چپ یونس ملکی ( هر دو راننده کامیون هستند)نشسته ردیف اول از سمت راست عکس یوسف عبادی کارمند یک شرکت در تهران-خودم قنبر آقایی زاد-جعفر صادق منیر. راننده کامیون*علی شیرنژاد راننده کامیون*اکبر برزگر*سیفعلی واعظی معلم* جواد ...(توپ در دست) راننده کامیون*محراب خیری راننده *اسکندر افخمی راننده *یعقوبعلی جلالیان معلم*تیمور واحد پناه راننده *یونس ذوالفقاری راننده* مرحوم میرزاعلی مقدم (یک سال بعد طی بیماری سعب العلاجی به رحمت خدا رفتند روحشان شاد
)*نادر صمدی پزشک*نجیب مظهر (با فیگور معروفش) معلم*
ردیف دوم نشسته از راست : محبوب پیری راننده *//*//*یونس علی عباسی راننده *علی شیرنژاد راننده *//*//* ژشت سر افخمی: علی روحانی نیا. علی بدل آن موقع پزشک*سعید ملکی بدست اشرار در سلماس شهید شد
*بهروز ایمانی این جمله اش معروف بود:یک صفر را با ۱۰۰تا ۲۰ عوض نمیکم! مغازه دار*ژشت سر ذوالفقاره :عوض واعظی راننده*بهاری کارگر*اسمعلی کنعانی دو ماه قبل غریبانه در تهران درگذشت
*دونفر ایستاده در سمت چپ: اسمعلی مجرب راننده*یونس ... راننده*و فرد توپ بدست راننده مینی بوس.*
ردیف سوم: جابر احسانخواه جابر بدل آن موقع کارمند بانک*//*//*یعقوب عباسی راننده *رحیم پیر قوشچی راننده*شوقعلی صیادی راننده*حسین نوعی کارمند بانک* سعید میلانی راننده*ژشت سر میلانی نیمی از کله پسر عمویم حیدر آقایی زاد دیده می شود. که تا همین کلاس پنجم هم کلاس بودیم. اکنون جانباز بازنشسته *
ردیف آخر نشسته:صیاد پورتقی گرافیست و تبلیغاتچی *یوسف راننده *حمید ملکی راننده*//*.. محمد زاده*اسمش را فراموش کردم*//*حسین رضایی مبصر سخت گیر و واقعا دیکتاتوری که پوستمان را میکند!!!*اکبر برزگر راننده* سلمان حسین پور راننده*//*
تمام


تصویری از (راست)پسر عمویم حیدر خودم و اقای جواد رضایی. یادش به خیر میرزاعلی مقدم که تصویرش پشت سر ماست)
آن زمان هنوز بلای مهاجرت به شهرها به جان روستاها رسوخ نکرده بود و ما نیز همانند همه روستاییان آن دوره زندگی ساده خودکفا کم آلایش و غرق در محرومیت از لحاظ رفاهی داشتیم.(هنوز هم دلم برای احساس ذره ای از آن روزگار دور لک میزند)
حوالی سالهای ۱۳۶۰

عکسی که برای ثبت نام در کلاس اول راهنمایی در سال ۵۶ انداختم:

سال ۱۳۵۵ برق روستا با همت خود اهالی آن هم شبها به مدت ۲ ساعت برقرار شد. آب شرب که تعریفی نداشت.تلفن هندلی مان که با آن بعضی وقتها با پدرم که راننده کامیون بود و معمولا در سفر تماس میگرفتیم برایم بسیار خاطره انگیز و رویایی بود.
این هم مدرک پیشاهنگیم:در کلاس اول راهنمایی

یادش به خیر مربی پیشاهنگیمون آقای غزنوی با آن اهنگهای زیباو سرودهای خاص خود

کار در مزارع گندم .و میوه و بادام و... همیشه برایم لذت بخش بود و اکنون حسرت از دست رفتن آن امکانات را میکنم.و البته هر موقع فرصتی شد باز هم به باغ ها سر میزنم.

روزگاری به همراه پدرمان خیلی از شهرهارو گشتم و گاهی کمکی هم از دستم بر میامد دریغ نمی کردم.

یادش به خیر حکایتهای پدر بزرگم زنده یاد علیشاه آقائی زاد از همه بلایا وجنایات وارد شده بر مردم در اثر غارت کردها و جلوها(ارمنی ها ) و روسها در دوران جنگهای اول و دوم جهانی
زمانی باغهایی سر سبز و زیبا و آباد داشتیم:

با دوست خوبم محمد پوراحمد در اولین سفر م به تهران که برای شرکت در آزمون نیروی هوایی رفته بودیم تابستان ۱۳۶۴

تا اینکه سال ۱۳۶۴ در کنکور دانشگاهها شرکت کردم و با رتبه ۵۷ در زیرگروه علوم انسانی شانس حضور در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران را یافتم.
با برادر بسیار عزیزم کاوس حیدری در محوطه دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران:

۴ سال زندگی و تحصیل در پایتخت برایم هم ان موقع و نیز الان که به گذشته برمیگردم برایم بسیار مغتنم بود و لذت آفرین. تقریبا از همه گوشه های این کشور بزرگ برای خودم دوستانی خوب و مهربان پیدا کردم. شبهای کوی دانشگاه تهران با بازی فوتبال و توت خوردن و پشت بامهای ساختمان کوی در مواقع گرم سال برایمان پاتوق مطالعه بود.
با هم اتاقی ۳.۵ ساله و دوست بسیار مهربان و درسخوانم آقای غلام رضا اولادی در ساختمان شماره ۶ کوی دانشگاه تهران. ایشان اکنون استاد دانشگاه یوتا ینگه دنیا هستند:

۳ماهه نخست سال ۱۳۶۷ که بدلیل موشک باران شدن تهران موقعیتی دست داد تا بهمراه جمعی از بچه ها برای ادامه تحصیل راهی شهر زیبای بابلسر شویم٬ خاطراتی بوجود آورد که فراموش نشدنی است.
نیمه نخست سال ۶۹ تحصیل را با مدرک کارشناسی اقتصاد نظری در دانشگاه تهران تمام کرده از تحصیل بیشتر خسته شده و روح (مثلا) لطیف مان هوای روستا کرد.بعد از آموزشی کوتاه مدت در پادگان آموزشی چمخاله لنگرود(که آن هم برایمان موجد یاد و خاطراتی زیبا بود)
برای ادامه خدمت بصورت امریه به سازمان برنامه و بودجه استان آذربایجان غربی وارد شدم.
اولین سال حضورم در سیستم اداری سال ۱۳۷۰

ورودی که برایم به قیمت کلی تغییرات در زندگی ام تمام شد و و اکنون هم نزدیک به ۱۷ سال از عمرم را به خود مشغول کرده است.در سال ۱۳۸۳ مدرک کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی هم از مدیریت آموزش و پژوهش به پرونده قطور پرسنلی ام اضافه گردید.
فعالیت به عنوان کارشناس بوده آب آشامیدنی روستایی٬ کارشناس مطالعات٬ مسئول توزیع تسهیلات تکلیفی بانکی٬ معاون بودجه و نظارت و اینک رییس گروه امور اجتماعی رزومه کاری بنده در سازمانی است که اکنون بعد از نشیبهای روزمره دیگر اسمی از آن باقی نمانده و به امر ملوکانه منحل و در دل استانداری ادغام شد.!!!
در ۲۲ بهمن ۱۳۷۱ با یکی از همکاران خود ازدواج و به فاصله اندکی عروسی کردیم.
شهر زیبا و باستانی نیشابور:


۲۴ اسفند سال ۱۳۷۱ دختر مهربام سودا با تولد خود جمع خانواده را شاد کرد

و این شادی ۶ سال بعد در ۲آذر ۱۳۷۷(مصادف با ۳ شعبانو تولد امام حسین ع ) با تولد پسرم حمید رضا کامل شد.

از سال ۱۳۶۹ منزل بزرگ و شلوغ خود در شهر قوشچی را همانند اکثر هم ولایتیها ترک کرده راهی شهر شدیم( این هم از نعمات تحصیل!!!)و تا کنون این شهر مسکن ما به همراه والدینم میباشد.
با دوستان دوست داشتنی مهدی تحققی علیائی و مجید(سید قاسم ) صمیمی فر در نخستین نمایشگاه گل و گیاه تهران فکر کنم سال ۱۳۷۳

تابستان سال ۱۳۸۶ کوههای مرزی ایران و ترکیه و عراق(دالامپر)

......و زندگی ادامه دارد....![]()
